عليى كو كشد ز دشمن « 1 » پوست * با چنين دشمنى نباشد « 2 » دوست
تو بدين ترهات و هزل « 3 » و فضول * مر على را همىكنى معزول
گر مداهن « 4 » بود روا نبود * به خلافت تنش « 5 » سزا نبود
ور بود عاجز و خبير بود * پس منافق بود نه مير بود
مصلحت بود آنچه كرد على * تو چرا سال و ماه پرجدلى « 6 »
مكر و كبر و هوا برون انداز * تا دهد جانش مر ترا آواز
شد چو شير خداى حرزنويس « 7 » * رخت بر گاو برنهد ابليس
تا على را چو تو « 8 » ولى چكند * در هوا « 9 » و هوس على چكند
زين بد و نيك « 10 » به گزين كردن « 11 » * زشت باشد حديث دين « 12 » كردن
برگذشت او ز مبتداى « 13 » قدم * دررسيد او به منتهاى همم « 14 »
پيش او روفتند « 15 » تا درگاه * حور و غلمان بجعد و گيسو راه
رافضى را بماند « 16 » در گردن * جكجك و مرگ و جسك « 17 » و جان كندن
بر براقى كه مصطفى پرورد * رافضى رايضى چه داند كرد « 18 »
بود بو بكر با على همراه * تو زبان فضول كن كوتاه
آفرين خداى بىهمتا * بر ابو بكر باد و شير خدا
صورت « 19 » صدقش از دريچهء فضل « 20 » * ديده فاروق را بعلم و بعدل
هر دو مهتر براى دين بودند * در سيادت سزاى دين بودند
هامش
( 1 ) - چ : آن على كو كشد ز اعدا
( 2 ) - م : نيامد ، س : نباشد ، ل : نبايد
( 3 ) - م : فضل
( 4 ) - و : كر تداهن بود ، م : گر به دامن
( 5 ) - ل : تنش ، م : پيش ، چ : خود او
( 6 ) - ل : با جدلى
( 7 ) - س : حرز نبيس
( 8 ) - خ : با على خود چو تو ، س : چون تو
( 9 ) - و : با هوا
( 10 ) - چ : از بد و نيك
( 11 ) - ل : جهد كين كردن
( 12 ) - م : حديث آن
( 13 ) - و : مقتداى
( 14 ) - ل : امم
( 15 ) - س : رفتهاند
( 16 ) - س ، حاسدش را بمانده
( 17 ) - م : جسك و مرگ و جنگ ، ل : جنجك و مرگ و جنگ
( 18 ) - س : هركسى رايضى نداند كرد
( 19 ) - ل : صورت : صورتى
( 20 ) - س : عقل