جان پركبر و عقل پرمكرت * كى نمايد جمال بو بكرت
تو بدين چشم مختصر بينش * چون توانى بديدن آن دينش « 1 »
چشم بو بكر بين ز دين خيزد * نه ز مكر و هوا و كين خيزد « 2 »
حور صدر « 3 » قيامتش خواند * رافضى قيمتش « 4 » كجا داند
كرد بو بكر كار بو بكرى * تو نه مرد عيار بو بكرى « 5 »
دشمنش را اجل دوان آرد « 6 » * كه هوا مرو را هوان دارد
تا هوا هاويهنگار تو شد * مار و موش « 7 » امل شكار تو شد
سر بريده چو بيند از خود سير « 8 » * گويد او با هزار شر « 9 » انا خير
رافضى را محل آن نبود * وانچه او ظن برد چنان نبود
تو نه مرد « 10 » على و عباسى * مصلحت را ز جهل نشناسى
كآنكه ابليسوار تن « 11 » بيند * همه را همچو خويشتن بيند
او چه داند كه تابش جان چيست * چه شناسد كه درد ايمان چيست « 12 »
آنكه جان بهر خاندان خواهد * كى على را بجان زيان « 13 » خواهد
از براى فضول و جاهليى « 14 » * نار خواهد ز بغض چون عليى « 15 »
آنكه نستد ز حق حلال فلك * كى به خود ره دهد حرام فدك « 16 »
گرنه جانش اضافتى « 17 » بودى * ورنه صدقش خلافتى بودى
مصطفى كى به دو سپردى ملك * يا ز حيدر چگونه بردى ملك
آنكه جان را ز صخر « 18 » بستاند * كى ز بيم عدو « 19 » فروماند
هامش
( 1 ) - چ : از دپنش ، خ : آيينش
( 2 ) - م : دين ، س : نه ز رفض و هوا و كين ، چ : نه ز رفض و هواى كين
( 3 ) - س : صور
( 4 ) - و : رافضى قدر او ، س : قدرى قيمتش
( 5 ) - م : تو ندانى صلاح بىمكرى
( 6 ) - ل : آورد
( 7 ) - م : مار موش
( 8 ) - ل : نير
( 9 ) - م : خير
( 10 ) - م : تو چه مرد ، س : تو نه مرد ، ل : ننگ آل
( 11 ) - م : ابليس دور تن ، س : ابليس و آز تن
( 12 ) - ل : كيست ، س : كه مرد ايمان كيست
( 13 ) - م : براى نان
( 14 ) - س : از براى فضولى جهلى ، چ : فضولى و جهلى
( 15 ) - چ : بازجويد ز بغض خون ، س : بازجويد خلاف چون عليى
( 16 ) - م : حرام فلك
( 17 ) - س : گرنه جايش لطافتى ، چ : جانش لطافتى
( 18 ) - م : جان ز آل صخره
( 19 ) - ل : عدى ، س : كى ز بيم و غذا