تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
جان پركبر و عقل پرمكرت * كى نمايد جمال بو بكرت تو بدين چشم مختصر بينش * چون توانى بديدن آن دينش « 1 » چشم بو بكر بين ز دين خيزد * نه ز مكر و هوا و كين خيزد « 2 » حور صدر « 3 » قيامتش خواند * رافضى قيمتش « 4 » كجا داند كرد بو بكر كار بو بكرى * تو نه مرد عيار بو بكرى « 5 » دشمنش را اجل دوان آرد « 6 » * كه هوا مرو را هوان دارد تا هوا هاويه‌نگار تو شد * مار و موش « 7 » امل شكار تو شد سر بريده چو بيند از خود سير « 8 » * گويد او با هزار شر « 9 » انا خير رافضى را محل آن نبود * وانچه او ظن برد چنان نبود تو نه مرد « 10 » على و عباسى * مصلحت را ز جهل نشناسى كآنكه ابليس‌وار تن « 11 » بيند * همه را همچو خويشتن بيند او چه داند كه تابش جان چيست * چه شناسد كه درد ايمان چيست « 12 » آنكه جان بهر خاندان خواهد * كى على را بجان زيان « 13 » خواهد از براى فضول و جاهليى « 14 » * نار خواهد ز بغض چون عليى « 15 » آنكه نستد ز حق حلال فلك * كى به خود ره دهد حرام فدك « 16 » گرنه جانش اضافتى « 17 » بودى * ورنه صدقش خلافتى بودى مصطفى كى به دو سپردى ملك * يا ز حيدر چگونه بردى ملك آنكه جان را ز صخر « 18 » بستاند * كى ز بيم عدو « 19 » فروماند
هامش
( 1 ) - چ : از دپنش ، خ : آيينش ( 2 ) - م : دين ، س : نه ز رفض و هوا و كين ، چ : نه ز رفض و هواى كين ( 3 ) - س : صور ( 4 ) - و : رافضى قدر او ، س : قدرى قيمتش ( 5 ) - م : تو ندانى صلاح بىمكرى ( 6 ) - ل : آورد ( 7 ) - م : مار موش ( 8 ) - ل : نير ( 9 ) - م : خير ( 10 ) - م : تو چه مرد ، س : تو نه مرد ، ل : ننگ آل ( 11 ) - م : ابليس دور تن ، س : ابليس و آز تن ( 12 ) - ل : كيست ، س : كه مرد ايمان كيست ( 13 ) - م : براى نان ( 14 ) - س : از براى فضولى جهلى ، چ : فضولى و جهلى ( 15 ) - چ : بازجويد ز بغض خون ، س : بازجويد خلاف چون عليى ( 16 ) - م : حرام فلك ( 17 ) - س : گرنه جايش لطافتى ، چ : جانش لطافتى ( 18 ) - م : جان ز آل صخره ( 19 ) - ل : عدى ، س : كى ز بيم و غذا