كرده منشور را به خط بديع * حق ليستخلفنهم توقيع
به خلافت چو دست بيرون كرد * رودهء اهل ردّه را خون كرد
خرد خويش را ز روى نياز * قبلهء راز كرد و جاى نماز
آن يكى و همه چو جوهر عقل * آن خداوند و بنده چون سر عقل « 1 »
سال و مه بوده در مرافقتش * جان فدا كرده در موافقتش
جد بو بكر بود دين را جاه * دين ز بو بكر يافت تاج و كلاه
صدق او ميزبان ايمان بود * مصطفى هرچه خواست او آن بود
سوخت شاخ اعادت عادت « 2 » * كند بيخ ارادت ردّت « 3 »
ملك افتاده را بهپاى آورد * ملت رفته باز جاى آورد
چون جدا « 4 » خواست شد زكات و نماز * بهم آورد هر دوان را باز
تازه زو شد زكات و فرض صلاة * ركن اسلام شد مصون ز آفات
برگرفت او به قوت ايمان * شرك و شك را ز كسوت ايمان « 5 »
عالمى قصد كافرى كرده * او بهنوبت « 6 » پيامبرى « 7 » كرده
صورت و سيرتش همه جان بود * زان ز چشم عوام پنهان بود
دل عاقل بنام شد نه بنان * چشم عامى بتن شده « 8 » نه بجان
چشم عاقل درون « 9 » جان بيند * گوهر لعل چشم كان بيند
دست هر ناكسى به دو « 10 » نرسد * پاى هر سفلهاى درو « 11 » نرسد
چشم ايمان « 12 » جمال او بيند * كور كى چهرهء نكو بيند
اى ندانسته « 13 » حدق « 14 » بو بكرى * تو چه دانى ز صدق بو بكرى « 15 »
هامش
( 1 ) - چ : از سر عقل
( 2 ) - ب : سوخته شاخ غارت و عادت ، خ : عادت و عدت
( 3 ) - م : كنده بيخ ارادت بردت ، چ : ارادت وردت
( 4 ) - م : چون خدا ، ب چون شد او
( 5 ) - ل : به كسوت ، س : شك و شرك از دريچهء ايمان ، خ : از دريچهء دل و جان
( 6 ) - چ : او ثبوت
( 7 ) - ل : پيمبرى
( 8 ) - ل : رسد
( 9 ) - ب : بدون
( 10 ) - و : درو
( 11 ) - ب : اندرو
( 12 ) - ل : مؤمن
( 13 ) - ل : تو ندانسته
( 14 ) - و : صدق
( 15 ) - ل : تو ندانى صلاح بىمكرى ، و : تو چه دانى صلاح بو بكرى