بوده « 1 » چندان كرامت و فضلش * كه لو الفضل خوانده ذو الفضلش
داده قرض از نهادهء دل و دين * هست « 2 » من ذا الذى گواه بر اين
حكم من ذا الذى شنيده به گوش * زده در پيش حكم خانهفروش
در يكى دفعه گاه « 3 » ايثارش * داده وى چلهزار دينارش
داده اسباب و ملك سهل و « 4 » سليم * كرده بهر خود اختيار گليم
از دريچهء مشبك ايمان * در تماشاى روضهء رضوان
صدق او نقشبند زيب و فرش * درد او مرهم دل و جگرش
گشته پشمينهپوش روح امين * از پى حلق او به حلقهء « 5 » دين
تخته شسته ز بهر شرع رسول * از الف با و تاى « 6 » عقل فضول
قفصى بوده سينهء صديق * عندليبى درو بنام عتيق « 7 »
دل خود « 8 » چون بشرع او بربست * به نخستين دم آن قفص بشكست
گشت حاصل هرآنچه او مسئول « 9 » * نام كل بر دلش نهاد رسول
عندليب دلش جو بالا جست * در درازاى « 10 » شرع پهنا گشت
عرش شرع محمدى بر او * هم در آن سينهء منوّر او
طول و عرضش چو شرع « 11 » معلومست * زانكه مقلوب موم هم مومست
چون كمال و جمال او بشناخت * همهء خويش در رهش درباخت
دايهء دين بلا يجور « 12 » و يجوز * سير شيرش نكرده بود هنوز
كه همىكرد بهر دمسازى * جان او باصفاش دلبازى « 13 »
دين چو شمعى و مصطفى جانش * جان بو بكر بود پروانهاش
برده در دين حق « 14 » خبر بر از او * يافته روز كين ظفر فر از او
هامش
( 1 ) - ل : بود
( 2 ) - م : داده
( 3 ) - م : بهر
( 4 ) - ل : اسباب و مال سهل
( 5 ) - ل : از پى درد او به حلقهء
( 6 ) - ل : بى و تى
( 7 ) - ل : مضيق
( 8 ) - م : دل او
( 9 ) - ب : او را سؤل ، ل : او را صول
( 10 ) - م : در درازى
( 11 ) - ل : چو عطف م : عشق
( 12 ) - ل : ز لا يجوز
( 13 ) - ل : همرازى
( 14 ) - چ : خورده در علم دين ، خ : عقل در علم دين