ز آنكه مىديد نصرت از درگاه * از پى فتح آن سپهر سپاه « 1 »
نعرهء كافران بر اوج شده * نحر « 2 » هر يك چو بحر و موج « 3 » شده
كه فكنديم سرو را « 4 » از پاى * سرو بستانفروز شرعآراى
مثله افكنده حمزه در ميدان * همچو هفتاد زان جوانمردان
مجد او آسمان جان ملك * شرفش پاسبان بام فلك
ماه بود آن امام طارم قاب « 5 » * پيش روى از جلال بسته نقاب
كه بديدندش آشكار و نهان * ديدهء سعد و سينهء سلمان
باز بودند « 6 » عيب را عيبه * صخر و بو جهل و شيبه و عتبه
زان همه كور و بىبصر ماندند * كاندرين راه مختصر ماندند
كرده بر روى كشتگان « 7 » نياز * در دروازهء قيامت باز
از درون و برون بلفظ و بيان « 8 » * بسته بر ديو ده « 9 » دريچهء جان « 10 »
بوده در بندگى و خاطر و راى « 11 » * سرو آزاد جويبار خداى
چشم دين روشن از بقايش بود * نور خورشيد از آن لقايش بود
بدل خون ز بهر سر يقين * دين روان كرده در يكاد و يبين « 12 »
ماه بود آن سپهر فرخنده * كه خور از روى او زند خنده
خندهء مه ز قرص « 13 » خور باشد * خور مه « 14 » جامه مختصر باشد
كرده از بهر طفل بىفرمان * مادر « 15 » طبع را سيهپستان
وز خرد سوى جان زيرك و غمر « 16 » * مرگ را دوست روى كرده چو عمر
هامش
( 1 ) - م : سپر سپاه
( 2 ) - ل : بهر
( 3 ) - م : بحر موج
( 4 ) - ل : مرو را
( 5 ) - م : طاب ، خ : علمتاب ، چ : عالم قاپ
( 6 ) - ل : يار بودند
( 7 ) - س : بستگان
( 8 ) - ك : بلطف و بيان ، س : بلطف نياز
( 9 ) - ذ : ره
( 10 ) - س : بر ديدهء دريچهء باز
( 11 ) - س : بخاطر و واى
( 12 ) - س : كرده در تكاب و تين ، ك : تكاب و تكين ، چ : در يكاد و يقين ، ل : بدل و جان ز بهر سر يقين دين روان كرده در مكان و مكين
( 13 ) - ل : ز جرم ، ك : ز حرص
( 14 ) - ل : خور و مه
( 15 ) - خ : دايهء
( 16 ) - ل : زيرك عمر