از پى جان آن سر سادات * اشتر « 1 » باركش بداده زكات
اى دريغا كه در جهان سخن * سر در انگشت مىكشد ناخن
فى فضيلته عليه السلام على جبرئيل و سائر الانبياء عليهم السلام
شب معراج چون به حضرت رفت * با هزاران جلال و عزّت رفت
چون برفرف رسيد روح امين * جست فرقت ز مصطفاى گزين « 2 »
جبرئيل از مقام معلومش * بازگشت و بماند محرومش
گفت شاها كنون تو خود بخرام * كه كرا بيش از اين نماند مقام
پيش از اين گر بيايم انگشتى * يا بر اين روى آورم پشتى
همچو انگشت سوخته سر و پشت * گرددم پا و پنجه و انگشت
جبرئيل اين سخن روايت كرد * با ملائك همين حكايت كرد
گفت نز عجز « 3 » بازگشتم من * يا بگرد « 4 » نياز گشتم من
مصطفى را صفا و قرب كرام * بر در ذوالجلالوالاكرام
چون ز كونين بدر نهاد « 5 » قدم * حدثان را بماند و ماند « 6 » قدم
تا سفر بود در حدث ما را * مشكلش بود در عبث « 7 » ما را
سائل او بود و من ورا مسئول * هر دو همواره حامل و محمول
او ز من حالها همىپرسيد * من همى شرح دادم آنچه بديد « 8 »
چون قدم بر نهاد بر كونين « 9 » * مر مرا گشت دوخته عينين
گفتم ار زين سپس سؤال كند * هرچه گويد مرا « 10 » زوال كند
حدثان را جواب « 11 » آسان بود * ليك جان از قدم هراسان بود
هامش
( 1 ) - م : استر
( 2 ) - ل : جست رفرف ز مصطفى تزيين
( 3 ) - ذ : بر عجز
( 4 ) - م : كه بگرد
( 5 ) - خ : برنهاد
( 6 ) - ذ : نماند ، آ : بماند زير
( 7 ) - م : چون عبث
( 8 ) - ك : شنيد
( 9 ) - م : از كونين
( 10 ) - ل : هرچه گويم مرا ، هرچه گويد ز من
( 11 ) - م : جوايم