چون زبان از زيان « 1 » خلق ببست * رفت و بر فوق فرق عرش نشست « 2 »
قامتش چون خم ركوع آورد * عرش در پيش او خشوع آورد
بتشهد دمى چو بنشستى * كمر كوه قاف بگسستى « 3 »
بهره داده وجود را به تمام * زان لب و ديدهها بسين سلام « 4 »
بوده « 5 » بحرى هميشه محرابش * آتش عشق لم يزل آبش
اندر آن بيكرانه دريا بار * صد هزاران نهنگ مردمخوار
چون دم از حضرت سجود ز دى * آتش اندر همه وجود ز دى
خود جهان جملگى طفيلش بود * انس و جن كمترين خيلش بود
ماه راهش خسوف نپذيرد * شمس شرعش كسوف نپذيرد « 6 »
برتر از فرش و عرش قدرتش بود * قمهء « 7 » عرش زير صدرش بود
در ره مصطفى نژندى نيست * برتر از قدر او بلندى نيست
در ره او همه صعود « 8 » بود * درگه او سرشت عود « 9 » بود
تا ابد نور و حور « 10 » در مهدش * پاىبسته بمانده در عهدش
گر گشايند چنبر افلاك * شرع او را از آن نيايد باك
اسب گردون بمانده از آورد « 11 » * مفرش شرع او نگيرد گرد
نفسى كز هواى عشقش خاست « 12 » * طاقت آن نفس ز خلق كراست « 13 »
شود از تف آن نفس چو نمود * موج دريا چو آتش نمرود
راه پيدا بود پر از آگفت * راه او جز نهفته نتوان رفت
هامش
( 1 ) - ذ : از زبان
( 2 ) - چ : بر فرق فرق عرش ، ذ : بر فرق فرقدين بنشست
( 3 ) - ل : بشكستى
( 4 ) - ك : نسيم و سلام ، م : نسيم سلام
( 5 ) - ل : بود
( 6 ) - پ : كى گيرد
( 7 ) - ل : قبه
( 8 ) - ل : قعود
( 9 ) - ك : سر سعود ، ا : سر سجود ، خ : سرى سعود ، ل : سر صعود ، ذ : درگه او همه سعود
( 10 ) - س : حور و نور ، م : جور و روح
( 11 ) - س : از ناورد
( 12 ) - ل : خواست
( 13 ) - ذ : گذاشت