دل و چشمش « 1 » ز راه نتف و نتف « 2 » * خلق و خلقش ز بهر عز و شرف
نيك را خود نكرده هرگز رد « 3 » * و آنچه بد را نيامده زو بدنفس « 4 »
شرك دوستان در بست « 5 » * قفس جان دشمنان بشكست
آن نفس باصفا چو درهم شد * آن قفس هيزم جهنم شد
طاق « 6 » در مهر بىتناهى او « 7 » * طوقداران پادشاهى او
طوقدارانش از نبى و ولى « 8 » * متمسك بعروة الوثقى
جمله يارانش جان فدا كرده * لفظ او روز و شب غذا كرده
جاه « 9 » او همركاب عليين * دين او همعنان يوم الدين « 10 »
در احد با احد يكى بوده * ورچه يارانش اندكى بوده
گوهر از زخم سنگ بدروزى « 11 » * يافت از ساز جان او سوزى
لب و دندان او پر از خون شد * اشك چشمش چو موج جيحون شد
اهد قومى در آن ميان گفته * در كنارش عقيق ناسفته
خواجه ابليس نعره زن بر كوه * كاينت فتحى بزرگ و كار شكوه
كشته شد نقطهء اميد و امل * روى ياران به پشت « 12 » گشت بدل « 13 »
هند هودج نهاده « 14 » بر سر كوه * كافران پيش « 15 » او گروهگروه
بانگ مىكرد كين نه از غدرست * بلكه اين كار كينهء بدرست
دست احمد بريده شك را پى « 16 » * سر حربهاش بريده جان ابى « 17 »
زو چو شد جان او « 18 » فزون ز آتش * جان جبريل نعره از دل خوش
هامش
( 1 ) - چ : دل ز چشمش
( 2 ) - س : تف و تنف ، ذ : نيف و نيف
( 3 ) - پ : بد نكرده هرگز خود ، س : بد نكرده خود هرگز ، ذ : هرگز بد
( 4 ) - ل : هيچكس را از او نيامده بد ، س : آنچه بد را
( 5 ) - م : بربست
( 6 ) - ك : طلق
( 7 ) - م : تباهى او
( 8 ) - م : از نبى و لا ، چ : از نبى ولى ، س : از نبى نبى ، ذ : نبى و تقى ، ل : طوقداران او نبى و گدا
( 9 ) - م : جان
( 10 ) - م : بيوم الدين
( 11 ) - م : از سنگ زخم بدروزى
( 12 ) - ك : روى ما زان به پشت
( 13 ) - ل : گشته بدل
( 14 ) - م : هند هندو ستاده
( 15 ) - نزد
( 16 ) - م : شدرائى
( 17 ) - ل : تير و حربش ربوده جان از وى ، سر حربش بريده . . .
( 18 ) - ك : زو چو شد آب او