خلقتش بر صلاح بخل و نثار * خلق را نيشبخش و نوشگوار « 1 »
زو فلكوار مسجد و مؤمن « 2 » * زو كنشت و كليسيا ايمن
همه سادات دين ازو مرحوم * همه نامحرمان ازو محروم
مرشد طبع سوى عقل از مى * داعى عقل سوى رشد از غى
چون محمد بگفتى اى درويش * شو به نزديك عقل دورانديش
تا ترا عقل هم ز روى صواب * پشتپائى زند مگر در خواب
گويدت معنى محمد راست * محو و مدست و هر دو برو عطاست
محو كفر از سراى پردهء دين * مد اطناب شرع تا پروين « 3 »
هم ستاننده از كه از احمق * هم دهنده به كه به صاحب حق
آنكه را از غذاى او نورست * از غذاى زمانه مهجورست
نقش نامش به گاه دانش و راى * از در غيب و ريب « 4 » قفلگشاى
خلق بندهء خداى « 5 » و چاكر او * قبلهشان او و قبله بر در اوى « 6 »
هركه يك دم نبوده بر خوانش « 7 » * عقل او خون گرسته بر جانش « 8 »
طينتى نه ازو مخمّرتر * سالكى نه ازو مشمّرتر
اوست بر كفر چون گرفت شتاب * نور توزى گداز چون مهتاب
ملك دين را « 9 » معين و ناصر اوست * تخت اشراف را « 10 » عناصر اوست
در ره مصلحت مكرّم اوست * در طريق خدا معظم اوست
هرگز از بهر ملك و ملك نجس * پايبند هوا « 11 » نبوده چو خس
از همه خلق و از همه اغيار * چشم بردوخته چو باز شكار
هامش
( 1 ) - م : گذار
( 2 ) - ل : ملكوار مسجد مؤمن
( 3 ) - م : مد اطناب كفر تا عليين
( 4 ) - م : زيب و عيب
( 5 ) - پ : خداى چاكر
( 6 ) - خ : كعبهشان در او
( 7 ) - ل : يك دم نبود مهمانش ، س : هركه را دم نبوده بر جانش
( 8 ) - س : عقل او گرسنهست بر خوانش
( 9 ) - ل : ملك و دين ، م : را مهين
( 10 ) - پ : تخت اشراق را ، م : بخت اشراف را
( 11 ) - چ : نقشيند هوا