دنيا آورده در قدم او بود * غرض حكمت قدم او بود
كعبهء باديه عدم « 1 » او بود * عالم علم را علم « 2 » او بود
در جبلت جلالت او را بود * با رسالت بسالت « 3 » او را بود
در رسالت تمام بود تمام * در كرامت امام بود امام
چمنى با كمال بىشركى * شجرى پر ز برگ بىبرگى
روى او خوب و راى او ثاقب * ازلش خوانده حاشر و عاقب
صحن او شرع و عقل او صاحى « 4 » * خوانده محيى اعظمش ماحى « 5 »
صيت صوتش برفته در عالم * نه پرش بوده در روش نه قدم
وصف اين حال مصطفى دارد * بوى خوشبالوپر « 6 » كجا دارد
صاد و دال آب داد صادق را * عين و شين عشوه « 7 » داد عاشق را
هرچه از تر و « 8 » خشك بوى آورد * اين سپيد سياه « 9 » روى آورد
كشته و زادهاند اركانش « 10 » * پدر عقل و مادر جانش
مايه و سايهء « 11 » زمين او بود * گوهر شب چراغ دين او بود
مفخر جمله انبيا او بود * خسرو مير مرتضى او بود « 12 »
از درون رفتنش نداشته باز * پردهدار سراى پردهء راز « 13 »
چون برآمد « 14 » ز شاهراه عدم * نورهى خواست « 15 » مصطفى ز آدم
آدمش نورهى چو « 16 » پيش كشيد * جان او جان اصفيا « 17 » بخشيد
منهج صدق در دو ابرو داشت * مدرج عشق در دو گيسو داشت
هامش
( 1 ) - پ : وادى قدم ، آ : باديه حرم
( 2 ) - ل : آخر فكرت قدم
( 3 ) - چ : بشارت ، م : به سلامت بسالت
( 4 ) - ل : صافى ، و : عقل را صاحى
( 5 ) - ل : خوانده يحيى اعظمش ما في
( 6 ) - پ : پاى و پر ، آ : پاى بر كجا
( 7 ) - م : عشق
( 8 ) - ل : زوترو
( 9 ) - چ : اين سپيد و سياه
( 10 ) - پ : زاركاش
( 11 ) - س : مايهء سايهء
( 12 ) - ب : خسرو ، چ : مرشد جمله اوليا او بود
( 13 ) - ك : ناز
( 14 ) - س : پس چو آمد
( 15 ) - م : نور مىخواست ، ل : نور خود خواست
( 16 ) - ل : آدمش نور چون ز پيش
( 17 ) - پ : جام اصطقى ، ل : جام اصفيا