از تو ايزد كجا پسند كند * انتظار تو دهر چند كند
قحط دين است برگشاى نقاب * ميزبانيش كن بفتح الباب
در بيابان فروخرام از پل * آبها مل كن و مغيلان گل
كوه سنب از خدنگ قاف شكاف * چرخ دوز از سنان ناوك لاف
شرك پادار شد « 1 » هلاكش كن * كعبه بتخانه گشت پاكش كن
مر على را تو اين عمل فرماى * تا نهد بر عزيز كتف تو پاى
كعبه از بت بجمله پاك كند * مشركان را همه هلاك كند
متحلى كن « 2 » از براى « 3 » سرور * دو جهان را چو گوش و گردن حور
كه تو چون « 4 » گفتى از ره فرمان * مردهء جهل درپذيرد جان
زانكه در خدمت دم آدم * جان و فرمان روند هر دو بهم « 5 »
هر عروسى كه مادر كن زاد * همتش جمله را تبرا داد
يافت زان پس هزار گونه فتوح « 6 » * جانش بىزحمت سفارت روح « 7 »
هركه « 8 » گفتى ثناش را احسنت * صدق گفتى به دو كه للّه انت « 9 »
زو گرفتند قوت و پيرايه * خرد و جان و صورت و مايه « 10 »
اندر صفات پيغامبر عليه السلام
برده بر بام آسمان « 11 » رختش * سايهء بخت و پايهء « 12 » تختش
صورتى را كه بود اهل قبول « 13 » * كردش از « 14 » صورت طلب مشغول
نسبت « 15 » از عقل آن جهانى داشت * هم معالى و « 16 » هم معانى داشت
هامش
( 1 ) - ل : خويش بيگانه شد ، س : شرك سر شد هلا
( 2 ) - چ : متجمل كن ، پ : متحمل كن ، م : بتحمل كن
( 3 ) - م : از زبان ، ل : بكرم كن تو از براى
( 4 ) - م : از تو چون
( 5 ) - م : جان و ايمان ، س : جان و فرمان بهم رسند بهم
( 6 ) - س : يافت از سد هزار گونه فتوح
( 7 ) - س : سعادت روح ، چ : بىنعمت شقاوت روح
( 8 ) - ل : هرچه
( 9 ) - س : گفتى ولى اللّه انت ، ل : و را كه اللّه انت
( 10 ) - ل : خرد و هوش و جان سرمايه
( 11 ) - س : برد تا بام اختران ، چ : بود تا بام آسمان
( 12 ) - م : بخت پايه
( 13 ) - چ : اصل قبول ، س : اهل فصول
( 14 ) - س : كردار
( 15 ) - س : نسبت
( 16 ) - د : معانى ، پ : هم معاشى