خاك او باش و پادشاهى كن * آن او باش و هرچه « 1 » خواهى كن
هركه « 2 » چون خاك نيست بر در او * گر فرشتهست خاك بر سر او
عقل چون برد شخص او را « 3 » نام * نفس كلى زبان كشد « 4 » در كام
عقل كل بىبهاش « 5 » چيز نشد * تا نشد چاكرش عزيز نشد
زين در ار هيچ عقل « 6 » بگريزد * همچو پردهاش فلك برآويزد
عقل و جان را « 7 » به دولت احمد * از بقا ساختند حصن « 8 » ابد
جوهرش چون ز كان كن « 9 » بگسست * در كمرگاه آسمان زد دست
ز آسمان گرچه بر فراز « 10 » نشد * تا زمينش نكرد باز نشد
كه درآمد « 11 » بجز محمد حر * از « 12 » جهان تهى بعالم پر
كيست جز وى بگو شفيع رسل * بر سر جسر نار و بر سر پل
گفته « 13 » در گوش جانش حاجب بار « 14 » * كاى شهنشه « 15 » سر از گليم برآر
اى بياقوت گفتن و كردن * گرد نان را ميان جان گردن
پنج نوبت زدند بر عرشت * ساختند از جهان جان فرشت
فرش را در جهان جانگستر * عرش چون فرش زير پاى آور
اندر ترجيح او بر پيغمبران عليه و عليهم السلام
انبيا ز آسمان پياده شدند * ازو ساده بسوى ساده شدند
از پى خجلت آدم از دل و جان * بر درت ربّنا ظلمنا خوان
هامش
( 1 ) - ل : باش هرچه
( 2 ) - و : كآنكه
( 3 ) - س : نطق او را ، ج : مصطفى را
( 4 ) - س : زبان كشد ، ذ : زبان زند
( 5 ) - م : بابهايش ، س : با بقايش خ : بىبقايش
( 6 ) - س : ار عقل هيچ ، م : از هيچ مرد
( 7 ) - ل : مردهاش را
( 8 ) - ل : جيش ، و : حبس ، س : نقاب ، م : خص ؟ ، چ : او بقا ساخت از بقاى
( 9 ) - ل : جوهرش خون كان كل
( 10 ) - س : تا فراز
( 11 ) - م : كه برآمد ، س : كى درآمد
( 12 ) - ل : زين
( 13 ) - پ : گفت
( 14 ) - م : صاحب بار
( 15 ) - س : كاى شهانشه