پيش او عقل قد خميده رود * تو بهپاى آئى او « 1 » بديده رود
رهنماى تو راه ايمانست * عقل در كار خويش حيرانست
عقل تو در مراتب دل و تن * زندگانى دهست و زندان كن « 2 »
ره نمايندهء تو يزدانست * كه پذيراى عقل مردانست
عقل و فرمان « 3 » كشيدنى باشد * عشق و ايمان « 4 » چشيدنى باشد
اين دو بيرون ز عقل « 5 » و جان خيزد * اين بر آن آن برين نياميزد « 6 »
شرع او « 7 » روح عقل روحانيست « 8 » * راى تو يار ديو نفسانيست « 9 »
چون سران بهر چشم زخم بزن * عقل را « 10 » پيش شرع او گردن
هركجا شرع روى خويش نمود * راى در « 11 » گرد سمّ او فرسود
عقل خود « 12 » كار سرسرى نكند * ليك با دين برابرى نكند « 13 »
هست با شرع كار راى و قياس * همچو پيش كلام حق وسواس
راى شرع آنكه نفس « 14 » را سوزد * راى عقل آنكه شعله افروزد
در تفسير وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ
چون تو بيمارى از هوا و هوس * رحمة العالمين طبيب تو بس
هرك را از جلال « 15 » مايه بود * خرد مصطفاش دايه بود
بست ديوار بهر منت را « 16 » * سيرت او سراى سنت را
گر ندانيد اى هواكوشان * بشنويد اين سخن ز خاموشان
هامش
( 1 ) - ل : آى او ، س : توتيا پاى او
( 2 ) - س : دندان كن
( 3 ) - ذ : عقل فرمان
( 4 ) - ذ ، عشق ايمان
( 5 ) - پ : بيرون عقل
( 6 ) - س : بياميزد
( 7 ) - س : شرح - او
( 8 ) - چ : حيوانست
( 9 ) - ذ : راى ديو ، ل ، يار او راى ديو ثعبانيست
( 10 ) - ل : وهم را
( 11 ) - س : راى را
( 12 ) - عقل كل
( 13 ) - ل : عقل با عامه داورى نكند
( 14 ) - ك : راى شرع آنكه عقل
( 15 ) - پ : از كمال
( 16 ) - م : بهر ديوان ، ل : بست ديوار بهر امت را ، پ : بست ديوار بهرست را