درز « 1 » برداشت در زمان از وى * بند بگشاد « 2 » همچنان از وى
سينهاى را كه حق حكم باشد * درز بگشادنش چه كم باشد
بهر آن تا كند درين بنياد * چون رفو بيند از رفوگر ياد « 3 »
از پر جبرئيل گشت « 4 » درست * آن جراحت بامر ايزد چست
دل او بودى از خيانت پاك * چون ز اشكال هند تختهء خاك
رقم او بود « 5 » قسمت جان را * تختهء خاك امر يزدان را
انبيا گرچه محتشم بودند * جملگى صفر آن « 6 » رقم بودند
پيش بودند نز پى دونيش * پيش بودند بهر افزونيش
گرچه پيشند پيش از اين چه غمست * پيشى صفر بيشى رقمست
حكم او همچو حكمتست روان * عمر او همچو دولتست جوان
دين او در جهان رفيع شده * از پى امتان شفيع شده
بخت او خونبهاى پير و جوان « 7 » * خردش كيمياى هر دوجهان « 8 »
بود پاكيزه باطن و ظاهر * خاك عالم ورا شده طاهر
شرع او در بصيرت و احسان * برترست از قياس و استحسان
ملت درد اصفيا ز گلش * معنى نور انبيا ز دلش
جان يكى فرع او به هفت « 9 » نديم « 10 » * او يكى شرع او به هفت اقليم
شورى انگيخت ظاهر و معلوم * بيمش از بوم و بام كلب الروم « 11 »
همچو پيكان سوى همه نيكان * پر برآورده تير « 12 » بىپيكان
بهر پيكان تيرش از تعليم * لقبش داده حق كتاب كريم
اندر آمد بخوى خوش « 13 » عاطر * نسخت علم غيب در خاطر
هامش
( 1 ) - م : درد
( 2 ) - پ : درز بگشاده ، ل : درز بگشاد ، درز نگذاشت
( 3 ) - ل : شاد
( 4 ) - م : بود
( 5 ) - س : رقم اوست
( 6 ) - م : صف آن ، س : هر يكى صفر آن
( 7 ) - س : بخت او چون بهار پير و جوان
( 8 ) - آ : خردش چون شكوفه پير و جوان
( 9 ) - ل : بهشت
( 10 ) - آ : اديم
( 11 ) - و : قلب الروم
( 12 ) - م : نىبرآورده تيز ، ل : كه نىآورده تير
( 13 ) - پ : به خوشدلى