رهروان را ز احمد مختار * آنكه دى نار بود شدى ديندار « 1 »
تا گروهى كه دى « 2 » چو دينارند * پيشش امروز جمله دين آرند « 3 »
تا بنگشاد « 4 » لعل او كآن را * سمعها « 5 » شمعدان نشد جان را
نرگسش چون ز آب تر گشتى * زهره در حال نوحهگر گشتى
چون ز جهال رخ نهان كردى * خانه بر خود چو بوستان كردى
چون شدى تنگدل ز اهل مجاز * به تماشا شدى بباغ « 6 » نماز
چون ز اشغال « 7 » خلق درماندى * به ارحنا بلال را خواندى
كاى بلال اسب دولتم زين كن * خاك بر فرق آن كن و اين كن
كه شدم سير از آدم « 8 » و عالم * هان « 9 » سياها سپيد مهره بدم
آدم « 10 » خويش را « 11 » به پردهء راز * بوده ادهم جنيبت اشهبتاز
كرده « 12 » بىگرم و سرد و بىتر و خشك * تربتش « 13 » تربت عرب را مشك
گاه گفتى جهان مراست تبع « 14 » * گاه گفتى اجوع و گه اشبع
يك شكم نان جو نخوردى سير * نزدى جز براى دين شمشير
مهرش ادريس را بداده نويد * لطفش ابليس را نكرده نميد
سايهپروردگان پردهء « 15 » غيب * از پى شك و « 16 » رشك و شبهت و ريب
رفته زو بر عطا چو چرخ كبود * تا به گردن در آفتاب فرود
ذوق و شوقش ز نيك و بد كوتاه * چشم جسمش « 17 » ز روح روح آگاه
همه خلق و وفا و بسط و فرح * شرط اين نعتها أ لم نشرح
اندر گشادن دل وى « 18 »
سينهء او گشاد « 19 » روح نخست * هرچه جز پاك ديد « 20 » پاك بشست
هامش
( 1 ) - م : شدى دينار
( 2 ) - پ : كه وى
( 3 ) - ل : دين دارند
( 4 ) - پ : تا بنگشود
( 5 ) - م : شمعها
( 6 ) - ل : به بانگ
( 7 ) - م : به اشغال ، ذ : بافعال
( 8 ) - پ : ز آدم
( 9 ) - پ : هين
( 10 ) - پ : آدم
( 11 ) - م : خويش تا
( 12 ) - پ : كرد
( 13 ) - م : ربتش
( 14 ) - پ : طبع
( 15 ) - چ : عالم
( 16 ) - چ : بهر شكها
( 17 ) - چ : جسم جسمش
( 18 ) - م : فى انشراح صدره
( 19 ) - م : گشاده
( 20 ) - م : ديده