او همه است از جلال با ما يار * همچو جان از تن و يكى بشمار « 1 »
چون فروتاخت آسمان « 2 » قدم * فلك المستقيم زير قدم
آتش كسرى از تفش بگريخت * جان خود زير پاى اسبش ريخت
پيش شاخى كه نور بار آرد « 3 » * نار زردشت جان نثار آرد « 3 »
خدمتش را ز بارگاه بلند * خواجهء سدره شد جلاجل بند
گرچه موسى بسوى نيل شدى * نيل چون پر جبرئيل شدى
سفل نيل آب داد تا سر او * از نشان سفال چاكر او
مصلحت را ز بهر عالم داد « 4 » * هرچه گوشش ستد زبانش داد
چرخ تا شد جدا ز گوهر او * هست از آنگاه باز « 5 » گوهر جوى
آسمان از جمال او ز زمين * خاكبيزى شدهست گوهر چين
نطق او هرچه در عقول نهاد * روح بر ديدهء قبول نهاد
يك سخن زو و عالمى معنى * يك نظر زو « 6 » و يك جهان تقوى « 7 »
نام او هم تكست با تقدير * كام او همرهست با تيسير « 8 »
وصف او روح در زبان دارد * ياد او آب « 9 » در دهان دارد
محو گشت « 10 » از هدايتش گبرى * قدرى شد بسعى او جبرى
خلق او آمد از نكوعهدى « 11 » * روح عيسى و قالب مهدى
يافته دين حق به دو تعظيم * خلق او را خداى خوانده « 12 » عظيم
چون درآمد صدفگشاى ازل * پرگهر شد دهان علم و عمل
دين به دو يافت زينت و رونق * زانكه زو يافت خلق راه به حق
هامش
( 1 ) - م : ز شمار
( 2 ) - پ : ز آسمان
( 3 ) - ل : آورد
( 4 ) - و : ز بهر آدم داد
( 5 ) - م : از آنگه دو پاى ، ل : از آن دم گدار
( 6 ) - ل : نظرى زو
( 7 ) - فتوى
( 8 ) - ل : همدم است با تدبير
( 9 ) - م : ياد او باد
( 10 ) - پ : شروع شد
( 11 ) - م : خلق او اندرين نكو
( 12 ) - ل : خواند