او ورا بنده بوده از سر جد « 1 » * همه عالم ز پاى او مسجد
رو كه تا دامن ابد نيكو * كس نبيند به چشم خود چون او
در جهانى فكنده آوازه * با خود آورده سنتى « 2 » تازه
گشته اديان خلق سيرت او « 3 » * نيست ادراك بر بصيرت او
رشد قومى براى حقجويان * اهد قومى ز خوى خوشگويان
فى اتباعه صلوات الله عليه
خرد و جان او بهر دو سراى * واسطه در ميان خلق و خداى « 4 »
تيغ و قرآن « 5 » ورا شده معجز * نشود شرع او خلق هرگز
او چو موسى على ورا هارون * هر دو يك رنگ از درون و برون
هركه از در « 6 » درآمده بر او * تاج « 7 » زدنى نهاده بر سر او
از پى جود نه از براى سجود * صدر او آب كعبه برده ز جود
او مدينهء علوم و باب على * او خدا را نبى عليش ولى
حرف كاغذ همى سياه كند * كى دل تيره را چو ماه كند
آن بنان كو ميان چو ماه زدى * كى دم از خامهء سياه زدى
ضرب كردى ميان ماه تمام « 8 » * كى شدى بارگير خامهء خام
آن بنانى كه كرد مه به دونيم * كى كشيدى ز خامه حلقهء ميم
آنكه هر حرف « 9 » را دلش بد ظرف * كى شدى در زمانه بستهء حرف « 10 »
آنكه شب را سپيدموى كند * كى سخن را سياهروى كند
كى توان ديد نور جان نبى * از دريچهء مشبك عنبى
كه شد ادراكش از بلندى نور * از زجاجى و از جليدى دور « 11 »
هامش
( 1 ) - م : پاى او بند گشته از سر جد ، چ : او به دو بوده بنده
( 2 ) - ل : ملتى
( 3 ) - ل : خلق ز سيرت او
( 4 ) - كم : خلق خداى
( 5 ) - م : تيغ قرآن
( 6 ) - چ : هركه نزدو
( 7 ) - چ : نام
( 8 ) - م : چاك مىزد قباى صبح تمام
( 9 ) - م : طرف
( 10 ) - م : ظرف
( 11 ) - م : ز آب گل دور چون شراب طهور