دولتش چون گذاشت عليا را * راهبر بود مر بحيرا را « 1 »
ايمنه غافل از « 2 » چنان درّى * دهر ناديده آن چنان حرّى
وز حليمه فطام يافته او * در ممالك نظام يافته او
ورنه نگذاشتيش جستن دين « 3 » * بردهء ايمنه « 4 » بروح امين
گشته عمان « 5 » ورا عدو در راه * وز بزرگيش ناشده آگاه
قلزم « 6 » دين نشد بجزر و بمد * دولتى جز به دولت احمد
چون بدين جايگه سفر كرده * خاك آنجاى با خود آورده
خورده با آب و پاك بنشسته « 7 » * ز آب گردش چو آسمان شسته « 8 »
خاك او بوده آب تجريدش * سفر دل مقام توحيدش
باد بد قصد جانش ناكرده * آب غربت زيانش ناكرده
خاتم شرع خاتمت در فم * صدق اللّه نبشته بر خاتم
ذكر تفضيل پيغمبر ما عليه السلام بر ساير انبيا
از همه انبيا چو بخشش « 9 » رب * يك تنست و همهست اينت عجب
خلق او از « 10 » نفيستر موكب * عرق او در « 11 » شريفتر منصب
از پى صورت دل و جانش * پيش حكم خطاب و فرمانش
نفس پرچشم همچو نرگس تر * عقل پرگوش همچو سيسنبر
سيل نامد نهال كن تر از او * مرغ نامد قفصشكنتر از او
همتش الرفيق الاعلى جوى * عزّتش لا نبى بعدى گوى
شيخ را ساز و سوز « 12 » داده چو شاب * خاك را آبروى داده چو آب
هامش
( 1 ) - ذ : راه بنمود مر حميرا را
( 2 ) - و : غافل از آمنه
( 3 ) - ذ : جستى دين
( 4 ) - چ : پردهء آمنه ، ل : ز ايمنه بستديش روح
( 5 ) - ل : عمى
( 6 ) - م : قلم
( 7 ) - ل : ايمنه ننشسته
( 8 ) - ل : ز اب گردش چو آسمان رسته
( 9 ) - ل : ببخشش
( 10 ) - م : علق او در ، ك : علم او در ، ل : ذات او بر
( 11 ) - خ : عرض او از
( 12 ) - پ : ساز نور