زان همى ديو نفس « 1 » در تو دمد * تا ز تو عقل و هوش تو « 2 » برمد
راه دين صنعت و عبارت نيست * نحو و تصريف و استعارت « 3 » نيست
اين صفات از كلام حق دورست * ضمن قرآن چو درّ منثورست
تو در اين « 4 » باديهء « 5 » پر از بيداد * غمز را مغز « 6 » خوانده شرمت باد
ناگهى باشد اى مسلمانان * كه شود سوى آسمان قرآن
گرچه ماندست سوى « 7 » ما نامش * نيست مانده شروع و احكامش
در وجد و حال
در طريقى كه شرط جان سپريست * نعرهء بيهده خرى و تريست
مرد دانا بجان سماع كند * حرف و ظرفش « 8 » همه وداع كند
جان ازو حظ خويش برگيرد * كارها جملگى ز سر گيرد
با مريد جوان سرود و شبق « 9 » * همچنان دان كه مرد عاشق و دق « 10 »
حال كان از مراد و « 11 » زرق بود * همچو فرعون و بانگ غرق بود
بانگ او حال « 12 » غرق سود نكرد * آتش آشتيش « 13 » دود نكرد
الامان اى مخنث ملعون * بهر ميويز باد دادى كون
هركه در مجلسى سه بانگ كند * دان كز انديشهء دو دانگ كند
ورنه آه مريد عشق الفنج * همچو ماريست خفته بر سر گنج
اژدها كو ز گنج برخيزد * مهرهء كامش آتش انگيزد
كخكخ اندر فقير « 14 » چيست خرى * چكچك اندر چراغ چيست ترى
آب و روغن چو درهم آميزد * نور در صفو « 15 » روغن آويزد
هامش
( 1 ) - م : زان همى ديو كبر
( 2 ) - س : تا ز تو صبر و عقل تو
( 3 ) - ل : تصريف استعارت ، س : جز خرابى درو عمارت
( 4 ) - م : اى در اين
( 5 ) - ل : وادى
( 6 ) - چ : غمر را عمر
( 7 ) - چ : نزد
( 8 ) - ل : حرف حرفش
( 9 ) - ب : شقق ، س : سرود سفق ، ذ : سرود شفق ، ل : وشق ، پ : سرود شعف
( 10 ) - ل : عاشق دق ، پ : دف
( 11 ) - پ : از محال
( 12 ) - م : جاى
( 13 ) - م : آتشيش
( 14 ) - م : سماع ، س : سفق اندر فقير
( 15 ) - م : در صف