تو يكيى و ليك هم ز اعداد « 1 » * نام دارى و بس چو نقش زياد
چون درآمد وصال را حاله « 2 » * سرد شد گفتوگوى دلّاله
گرچه دلّاله منبى كار است * گاه خلوت ترا گرانبار است
زانكه باشد ز روى عقل و نظر * دو هزيمت بوقت خود سه ظفر
پس تو اى بو الفضول بلغارى * چون در اين رود بر پل و غارى
در فترت و جهالت گويد و ستايش پيغمبران عليهم السلام كند ذكر الانبياء خير من حديث الجهلاء
انبيا راستان دين بودند * خلق را راه راست بنمودند
چون بغرب فنا فرورفتند * باز خودكامگان برآشفتند
پردهها بست ظلمت از شب شرك * بوسها داد كفر بر لب شرك
اين چليپا چو شاخ گل در دست « 3 » * و آن چو نيلوفر آفتابپرست
اين صنم كرده سال و مه معبود * و آن جدا مانده از همه مقصود
اين « 4 » شمرده ز جهل « 5 » بىبرهان * بدى از ديو و نيكى از يزدان « 6 »
خاكپاشان آتشآشامان * آبكوبان بادپيمايان « 7 »
اين چو باده ز مغز عقلزداى * وان چو نكبا ز سر عمامه رباى
اين وثن را خداى خود خوانده * و آن شمنوار دين « 8 » برافشانده
اين يكى سحر و آن دگر « 9 » تنجيم * اين « 10 » يكى در اميد و ان در بيم
همه ناخوب سيرتان بودند * همه اعمى بصيرتان بودند
عام قانع شده بر يمن « 11 » دين * خاص مشغول در نشيمن دين
دين حق روى خود نهان كرده * هر يكى دين بد عيان كرده
هامش
( 1 ) - س : تو يكى اى ، ذ : نه يكيى و ليك از اعداد
( 2 ) - ل : هاله
( 3 ) - ب : بر دست
( 4 ) - ل : آن
( 5 ) - م : بجهل
( 6 ) - ك : مردان
( 7 ) - م : كوبان و بادپيمايان ، ف : آبكوبان بادآرامان
( 8 ) - ل : جان ، ف : وين ثمنوار دين
( 9 ) - ذ : وين يكى
( 10 ) - م : آن
( 11 ) - ل : بر ايمن