تو رسن را ز بهر آن « 1 » سازى * تا كنى بهر نان رسنبازى
كس نداند « 2 » دو حرف « 3 » از قرآن * با چنين ديده در هزار « 4 » قران
دست عقلت « 5 » چو چرخ گردانست * پايبند دلت تن « 6 » و جان است
گر ترا تاج و تخت بايد و جاه « 7 » * چه نشينى مقيم در بن چاه
يوسف تو به چاه درماندست * دل تو سورهء سفه خواندست
رسن از درد ساز و دلو از آه * يوسف خويش را برآر از چاه
فى عزة القرآن انها ليست بالاعشار و الاخماس
بهر يك مشت كودك از وسواس * نامش اعشار كردهاى و اخماس
كرده منسوخ حكم هر ناسخ * نشده در علوم آن راسخ
متشابه تو را شده محكم * كرده بر محكمش معوّل « 8 » كم
تو رها كرده نور قرآن را * وز پى عامه صورت آن را
ساخته دست موزهء سالوس « 9 » * بهر يكمن جو و دو كاسه سبوس « 10 »
گه سرودش كنى و گاه « 11 » مثل * گاه سازى « 12 » ازو سلاح جدل
گه زنى در همش به بىادبى * كه شمارش كنى به بو العجبى
گه ز پايان بسر « 13 » برى به خيال * گه درونش برون كنى « 14 » بمحال
گه كنى بر قياس خود تاويل * گه كنى حكم را برين « 15 » تحويل
گه برأى خودش كنى تفسير * گه بعلم خودش كنى تقرير « 16 »
مىنگردى مگر به بيغاره * گرد صندوقهاى سى پاره
گاه گوئى رفيق جاهل را * يا نه كرباسباف « 17 » كاهل را
كه نويسم ترا يكى تعويذ * پاك دار اى جوان مدار پليذ
هامش
( 1 ) - س : تو همى با رسن بدان ، پ : تو رسن را همى بدان
( 2 ) - م : نبيند
( 3 ) - س : دو معنى
( 4 ) - و : با هزار ، ذ : از هزار
( 5 ) - م : دست و عقلت
( 6 ) - ل : دلت دل
( 7 ) - م : گاه
( 8 ) - ل : مقول ، مأول
( 9 ) - ل : تسليم
( 10 ) - ل : حليم
( 11 ) - س : كنند گاه
( 12 ) - س : گاه سازند
( 13 ) - پ : گه ز پايانش سر
( 14 ) - س : كنى برون
( 15 ) - پ : بر آن
( 16 ) - چ : تقدير
( 17 ) - و : باز كرباسباف