گر همى گنج دلت بايد و جان « 1 » * شو به درياى فسر و القرآن « 2 »
تا در و گوهر يقين يا بى * تا درو كيمياى دين يا بى
چون قدم درنهى در آن اقليم « 3 » * كندت ابجد وفا تعليم
چون بخوانى تو ابجد دين را * اب و جد دان تو شمس و پروين را
سيرت صادقان چنين باشد * ابجد عاشقان همين باشد
پردهء روى روز تاريك است * نظم اين نكته سخت باريك است
تا بيابى تو درج درّ يتيم * تا بدانى تو زرّ ناب ز سيم
در جهان « 4 » چيست سرّ ربّانى * در ميان چيست رمز « 5 » روحانى
تا نمايد به تو چو مهر و چو ماه * روى خوب خود از نقاب سياه
چون عروسى « 6 » كه از نقاب تنك * به در آيد لطيف روح و « 7 » سبك
ذكر هدايت قرآن
رهبر است او و عاشقان راهى * رسن است او و غافلان چاهى
در بن چاه « 8 » جانت را وطن است * نور قرآن بسوى او رسن است
خيز و خود را رسن بچنگ آور * تا بيابى نجات بوك و مگر « 9 »
ورنه گشتى بقعر چاه هلاك * آب و بادت دهد به آتش و خاك
تو چو يوسف « 10 » به چاهى از شيطان * خردت بشرى و رسن قرآن
گر همى يوسفيت بايد و جاه * چنگ در وى زن و برآى از چاه
تو چو يوسف به شاهى ارزانى * گردى آنگه كه سر او دانى
رادمردان « 11 » رسن بدان دارند * تا بدان آب جان « 12 » بدست آرند
هامش
( 1 ) - م : گنج بايدت دل و جان
( 2 ) - پ : آيتى را بجان و دل برخوان ، س : آيت نو بجان و دل ، چ : آيتى زو بجان و دل
( 3 ) - ل : بدان اقليم
( 4 ) - ذ : در جان
( 5 ) - م : در بيان چيست رمز ، پ : در ميان چيست سحر ، چ : چيست سر
( 6 ) - ل : عروس
( 7 ) - م : لطيف و روح
( 8 ) - ك : جاه را ، ل : اندرين چاه
( 9 ) - چ : خويش مگر ، م : بوك مگر
( 10 ) - س : همچو يوسف
( 11 ) - س : زادمردان
( 12 ) - ل : آب و نان