كان « 1 » كين زان نمايدت اوطان * كه تموز است و مهر در سرطان
زان بماندت « 2 » نهاد بىروزه * كآب « 3 » سرد است و كوزه پيروزه « 4 »
سرّ قرآن پاك با دل پاك * درد گويد بصوت اندهناك
عقل كى « 5 » شرح و بسط او داند * ذوق سر سر او « 6 » نكو داند
گرچه نقش سخن نه از سخنست « 7 » * بوى يوسف درون پيرهنست
بود در مصر مانده يوسف خوب * بو بكنعان رسيده زى يعقوب
حرف قرآن ز معنى قرآن * همچنانست كز لباس تو جان
حرف را بر زبان « 8 » توان راندن * جان قرآن بجان توان خواندن
صدف آمد حروف و قرآن در * نشود مائل صدف دل حر
حرف او گرچه خوب و منقوشست « 9 » * كوه از او همچو عهن منفوش است
از درون كن سماع موسىوار * نز برون سو « 10 » چو زير موسيقار
جان چو آن خواند لقمه چرب كند * دل كه بشنود « 11 » خرقه ضرب كند
لفظ و آواز و حرف در آيات * چون سه چوبك ز كاسهاى « 12 » نبات
پوست ارچه نه خوب و نغز بود « 13 » * پوستت « 14 » پردهدار مغز بود
حكمت از خبث تو سرود آيد « 15 » * نبى از جهل تو فرود آيد
تا در اين تربتى كه ترتيب است « 16 » * تا بر اين مركزى كه تركيب است « 17 »
ببصر بيد بين بدل طوبى * به زبان حرف خوان بدل معنى « 18 »
بكن از بهر حرمت « 19 » قرآن « 20 » * عقل را « 21 » پيش نطق او قربان « 22 »
هامش
( 1 ) - ل ، كاب ، ذ : گاه ، چ : كآنكه آيد
( 2 ) - چ : نماندت ، پ : نداند
( 3 ) - م : آب
( 4 ) - پ : پيروزه ، ل : كاسته فيروزه
( 5 ) - چ : عقل كو ، ل ، و هم كى
( 6 ) - س : ذوق او سرسر نكو ، ل : ذوق سر عقل به دو
( 7 ) - چ : هم از سخن است
( 8 ) - ل : پرزبان
( 9 ) - پ : خوب منقوش است
( 10 ) - پ : تو برون شو
( 11 ) - و : هركه بشنود
( 12 ) - س : چون سه جويند و كاسهاى
( 13 ) - پ : زشت بود
( 14 ) - ل : پوست هم
( 15 ) - م : آمد
( 16 ) - ذ : اوست
( 17 ) - ذ : كه تركيب اوست ، م : مركى كه تركيب است
( 18 ) - ل : بجان معنى
( 19 ) - م : خدمت
( 20 ) - ل : يزدان
( 21 ) - ل : جان و دل
( 22 ) - س : فرمان