تو كلام خداى را بىشك * گر نئى طوطى و حمار و اشك « 1 »
اصل ايمان و ركن تقوى دان * كان ياقوت و گنج معنى دان
هست قانون حكمت حكماء * هست معيار عادت علماء
نزهت جانها ستايش اوست * سلوت عقلها نمايش اوست
آيت او شفاى جان تقى * رايتش « 2 » درد و اندهان شقى
عقل و نفس از نهاد او « 3 » حاجز « 4 » * فصحا از طريق آن عاجز « 5 »
عقل كل را فكنده در شدّت * نفس كل را نشانده در عدّت « 6 »
ذكر جلال قرآن
هم جليلست با حجاب جلال * هم دليلست با نقاب دلال
سخن اوست واضح و واثق « 7 » * حجت اوست لايح « 8 » و لائق
در جان را حروف او « 9 » درجست * چرخ دين را هدايتش برجست
روضهء انس عارفانست او * جنة الاعلى روانست او
اى ترا از قرائت قرآن * از سر غفلت و ره عصيان
بر زبان از حروف ذوقى نه * در جنان از وقوف شوقى نه
از كمال جلالت و سلطان * هست قرآن به حجت و برهان
بر زبان طرف حرف « 10 » و ذوقى نه * غافل از معنيش « 11 » كه از پى چه
از درون شمع منهج اسلام * وز برون حارس « 12 » عقيدهء عام
عاقلان را حلاوتى در جان * غافلان را تلاوتى به زبان
ديده روح و حروف « 13 » قرآن را * چشم جسم اين « 14 » و چشم جان آن را
زحمت « 15 » اين ببرده چشم « 16 » ز گوش * نعمت آن بخورده روح ز هوش « 17 »
هامش
( 1 ) - م : طوطى و حمار و شك ، ك : حمار الشك
( 2 ) - چ : راتبش
( 3 ) - پ : نهاد آن
( 4 ) - ذ : عاجز
( 5 ) - ذ : حاجز ، پ : او عاجز
( 6 ) - ذ : در حدث
( 7 ) - ك : رائق
( 8 ) - ل : لاحق
( 9 ) - پ : حروف آن
( 10 ) - چ : طرف حرف
( 11 ) - م : معنيى
( 12 ) - ب : خازن
( 13 ) - ل : روح حرف
( 14 ) - ل : آن
( 15 ) - ل : نعمت ، س : نغمت
( 16 ) - پ : جسم
( 17 ) - م : گوهرش