حس چه بيند مگر كه صورت نغز * مغز داند « 1 » كه چيست آن را مغز « 2 »
صورت سورتش همىخوانى * صفت سيرتش نمىدانى « 3 »
كم ز مهمانسراى عدن مدان * خوان قرآن به پيش « 4 » قرآنخوان
حرف را زان نقاب خود كردست * كه ز نامحرمى تو « 5 » در پردست
تو همان ديدهاى ز سورت « 6 » آن * كاهل صورت ز صورت سلطان « 7 »
صورت از عين روح بىخبرست * تن دگر دان كه روح خود دگرست
چه شمارى « 8 » حروف را قرآن « 9 » * چه حديث حدث كنى بر با آن « 10 »
كه نبينند « 11 » همچو بيداران « 12 » * ذات او خفتگان و طراران « 13 »
حرف با او اگرچه همخوابه است * بىخبر همچو نقش گرمابه است
در سرّ قرآن
سرّ قرآن قرآن « 14 » نكو داند * زو شنو زانكه خود همو داند
چون نباشد ز محرمان بنهفت * سرّ قرآن زبان چه داند « 15 » گفت
كس بنشناخت جز به ديدهء جان * حرف پيماى را ز قرآن خوان
من نگويم اگرچه عثمانى « 16 » * كه تو قرآن همى نكو دانى
هست دنيا مثال « 17 » تابستان * خلق در وى بسان سرمستان
در بيابان غفلتند همه * مرگ همچون شبان و خلق رمه
اندرين باديهء هوا و هوان * ريگ گرم است همچو آب روان
هست قرآن چو آب سرد فرات * تو چو عاصى تشنه « 18 » در عرصات
حرف و قرآن تو « 19 » ظرف و آب شمر * آب مىخور بظرف در منگر
هامش
( 1 ) - چ : نغز داند
( 2 ) - پ : اندر مغز
( 3 ) - ل : سيرت صورتش همىدانى
( 4 ) - ب : بريش
( 5 ) - ل : محرميّت
( 6 ) - پ : ز صورت
( 7 ) - ل : ز طلعت سلطات
( 8 ) - م : چه شناسى
( 9 ) - م : حروف از قرآن
( 10 ) - م : برخوان
( 11 ) - ل : كه ببيند
( 12 ) - م : طراران
( 13 ) - م : بيماران
( 14 ) - ل : خدا
( 15 ) - ف : نداند
( 16 ) - و گرچه عثمانى « در نسخهء . م . كلمهء عثمان عمدا سياه و محو شده است » .
( 17 ) - پ : بسان
( 18 ) - چ : نشسته
( 19 ) - ف : حرف و قرآن چو