گر چو زنبور خانه خواهى تن * پيش تير قضا سپر بفكن
هرك را « 1 » خسته كرد تير قضا * نپذيرد ورا جريحه « 2 » دوا
زخم تير قضا « 3 » سپرشكنست « 4 » * هيچكس خود ز زخم او نبرست « 5 »
نرهى « 6 » اى فضولى رعنا * جز به بىدست « 7 » و پايى از دريا
آنكه دلهاء آشنا دارند * دل ز چون و چرا جدا دارند
پيش آسيب تير احكامش * همچو صيداند مانده در دامش
كه نبشتست بر تو سود و زيان * امر قل لن يصيبنا برخوان
كز پى جانت حكم يزدانى * شب نبشت آنچه روز مىخوانى
از پى جيم جهل و عقل سقيم * دل تو تنگ شد چو حلقهء ميم
مخبر باطنست ظاهر حكم * حاكى اولست آخر حكم
خويشتن را به آب ده كه ز ما * نشود « 8 » علم آشنا دريا
چون ز بالا بلا نهد به تو روى « 9 » * رو تو اللّه گوى و آه مگوى
حكم حق چون سوى تو كرد نگاه * هان و هان زود بسته كن ره آه « 10 »
تا نداردت آه سرگردان * آه را هم ز راه واگردان « 10 »
با قضا سود كى كند حذرت * خون مگردان به بيهده جگرت
دست و لب زير حكم مبدع كل * پنجهء سرو ساز و غنچهء گل
سو زيان باش كدخدايش را * استخوان باش مر همايش را
هرچه جز حق بود تو آن مپذير * دل ز اغيار جملگى برگير
روى چون شمع پيش او خوشدار * كمتر از آب و تاج از آتش دار
هامش
( 1 ) - ل : هركجا
( 2 ) - م : جريح
( 3 ) - ذ : بلا
( 4 ) - ى : شكند
( 5 ) - ى : او نرهد
( 6 ) - ذ : نرسى
( 7 ) - ك : بزدن دست
( 8 ) - م : نشنود
( 9 ) - ل : نهد بلا به تو روى
( 10 ) - ل : جان برآور پى نثار نه آه ، ى : جان برآر از پى نشانهء آه در بعضى نسخ اين بيت بدين صورت آمده :آه تا دم زند تو چون مردان * آه را هم ز آه واگردان