فى الكرامة
از درونش چو بوى جان يابند * بىزبانان همه زبان يابند « 1 »
دلش از پند ملك بربايند * ملكوت جهانش بنمايند
تا كند عقلش « 2 » از پى رازى * گرد ميدان عشق « 3 » پروازى
دل و جانش نهفته شد حقجوى « 4 » * شد زبانش به حق انا الحق گوى
راه دين صنعت و عبارت نيست * جز خرابى درو عمارت نيست
چون تو گشتى خموش منطيقى * ور بگوئى بسان بطريقى
مرد بايد كه چون خليل بود * تا ز حق ظل او ظليل بود
زهره دارد زمانه از « 5 » بيمش * يك نفس برزند به تعليمش
موسئى را كه خفتهء كونست * فرّ عونش هلاك فرعونست
عرش چون فرش زير پاى آرد * جغد باشد ولى هماى آرد
خواجهء اين و آن سراى شود * بندهء مخلص خداى شود
مر ورا عقل روى بنمايد * تنش از نور خود بيارايد
لطف حق سايهش افكند « 6 » بر دل * بس بگويد كه كيف مد الظل
چون ز ظل « 7 » جان او بيابد لمس * روى بنمايدش « 8 » جعلنا الشمس
هرك را توبه زين شراب دهند * بوى و رنگش بباد و آب « 9 » دهند
بيش بنمايدش بحس زبون * فلك و طبع و رنگ بوقلمون
راه دور از دل درنگى تست * كفر و دين از پى دورنگى « 10 » تست
لقب رنگها مجازى كن * خور ز درياى بىنيازى كن
تا از آن نعرهها « 11 » به گوش نوى « 12 » * وحده لا شريك له شنوى
بيش سوداى رنگها نپزى * گر كند عيسى تو رنگرزى
هامش
( 1 ) - ك : زبان دانند « اين بيت در پيش ذكر شده و در اينجا مكرر است »
( 2 ) - آ : عقل
( 3 ) - پ : عرش
( 4 ) - ك : حقپوى
( 5 ) - ل : گر
( 6 ) - ل : سايه افكند
( 7 ) - پ : چون ز حق
( 8 ) - ى : نيز ننمايدش
( 9 ) - پ : همه به آب
( 10 ) - ل : درنگى
( 11 ) - ل : قطرها
( 12 ) - ل : نهى