همچنان بختى كمركوهان * سبلت حرص كم زند سوهان
در رضاى خداى خويش بكوش * بنه چيزش « 1 » چو بندگان « 2 » مفروش
باش در حكم صولجانش گوى « 3 » * هم سمعنا و هم اطعنا گوى
چونت گويد نماز كن بگزار * چونت گويد مكن برو مگذار
چونت گويد ببخش هيچ منه * چونت گويد نگاه دار مده
نه ز روى مجاز كز تحقيق « 4 » * بر همه بر نهاد بىتصديق
اندر آمد گليم پوشيده * صفو « 5 » و دردى درد نوشيده
پر جبريل « 6 » بر موافقتش * گشت همچون كليم منقبتش
رخصتش هديه دان كزو برهى « 7 » * تو ازو رخصتش « 8 » چه باز دهى
نه توئى تو ز تست بركارى « 9 » * تو كهاى اندرين ميان بارى
هركجا ذكر او بود تو كهاى * جمله تسليم كن به دو تو چهاى
آن اوئى تو كم ستيز بر اوى * گر گريزى ازو گريز در اوى
جان « 10 » و تن را به كردگار سپار * تا درون سراى يا بى بار
كآنكه سد پاسبان خانه و سر « 11 » * چون كليدان بماند در پس در
جان و اسباب ازو عطا دارى * پس دريغش ازو چرا دارى
جان « 12 » و اسباب در رهش در باز * بر ره سيل و رودخانه « 13 » مساز
وقف كن جسم و مال را « 14 » بر غيب * تا بوى چون كليدش « 15 » اندر جيب
جبر را ما رميت كن از بر « 16 » * باز دان از رميت سرّ قدر « 17 »
هامش
( 1 ) - م : بنه چيزش
( 2 ) - پ : چو ديگران
( 3 ) - چ : چو گوى
( 4 ) - ل : ز آرزوى گزاف بىتحقيق
( 5 ) - ل : صاف
( 6 ) - ل : شده جبريل
( 7 ) - پ : ازو برهى
( 8 ) - ل : اين چنين هديه را
( 9 ) - ل : تو توئى همچو دور پركارى
( 10 ) - م : مال
( 11 ) - ذ : خانه و زر ، پ : خانهء سر
( 12 ) - ل : مال
( 13 ) - پ : رود و سيل
( 14 ) - ل : جانت را
( 15 ) - پ : كليدت
( 16 ) - م : خيز و كن ما رميت را از بر
( 17 ) - م : علم قدر