كى بسازد به حكم مطلق تو * باد با بادبان زورق تو
خير و شر نيست در جهان اصلا * نيست چيزى ازو نهان اصلا
مرگ اگر چند بد نكوست ترا * مال و ميراثها ازوست « 1 » ترا
هرچه در خلق سوزى و سازيست * اندر آن مر خداى را رازيست
اى بسا شير كان « 2 » ترا آهوست * وى بسا درد كان ترا داروست
فى الحذر عن القدر
بندگان را كه از قدر حذر است * آن نه زيشان كه آن هم از قدر است
قدر و تقدير « 3 » او نهاد چو چنگ * كه شناسد همى ز نام و ز ننگ « 4 »
زان چو بربط بهر خيال همى * خفته نالد ز گوشمال همى
پيش ديوان حكم او جز مرد « 5 » * شكر سيلى حق كه داند كرد
سنگخواران حكم چون سندان * نزنند از براى جان دندان « 6 »
كه كند با قضاى او آهى * جز فرومايهاى و گمراهى
آه تو با قضاى او باد است * با قضايش دل تو ناشاد است
با قضا مر ترا چو نيست رضا * نشناسى خداى را به خداى
كو « 7 » در اين راه كردنى كردن * كه تواند قفاى او « 8 » خوردن
كردنى بايدت عزازيلى * تا زند دست لعنتش « 9 » سيلى
سيليى كز دو دست دوست خورى * همچو بادام بىدو پوست خورى
گرد نانى كه با خداى خوشند * حكم را بختيان بار كشند
چون چراغند اگرچه دربندند * زانكه جان مىكنند و مىخندند
هر بلائى كه دل نمايد از او * گر يكى ور هزار « 10 » شايد از او
هامش
( 1 ) - پ : ميراث جمله اوست
( 2 ) - ك : خيركان
( 3 ) - م : قدر تقدير
( 4 ) - پ : كى شناسد ، ظ : كه شناسد همى ز نام تو ننگ
( 5 ) - ل : حق جز مرد
( 6 ) - م : زخمخوران حكم چون سندان دل بكرده ز ضعف چون سوهان ، پ : دل نكرده
( 7 ) - م : گر
( 8 ) - ل : كو تواند قفاى حق
( 9 ) - ى : لعنتت
( 10 ) - ل : از يكى تا هزار