حكم و تقدير او بلا نبود * هرچه آيد بجز « 1 » عطا نبود
فى الرضاء و التسليم بحكمه و قضائه
ابلقى را كه رخ به خانهء اوست * تازگى جان ز تازيانهء اوست
و آنكه از تير او شرف دارد * ديدگان از پى هدف دارد
اى بر آتش نهاده خرمن خويش * باد برداده سقف گلشن خويش
گر ترا تيغ تن زند اه كن « 2 » * ور ترا زخم حق زند خه كن
بىرضاى « 3 » حق آنچه راحت تست * آن نه راحت كه آن جراحت تست
تلخ و شيرين چو هر دو زو باشد * زشت نبود همه نكو باشد
دلشان بر فراق مال و عيال * خنك و خوش چو در بهار شمال « 4 »
تا در اين عالم فسرده درند * لگد اشتران چو گرده « 5 » خورند
خويشتن چون ز عشق گرم كنند * گردن روزگار نرم كنند
پيش رفتن به رغبت از دنيى * شود آماده نزدشان عقبى
چون سر عشق آن جهان دارند * همچو شمعاند سوز جان « 6 » دارند
پيششان روزگار چون بنده * دهر از انفاسشان « 7 » فزاينده
كمترين بندهشان زمانه بود * ز آرزو دل چو گورخانه بود
زان كشان « 8 » تا اميد نبود و بيم * جانشان تن خورد چو شمع مقيم
دل « 9 » ز تلخيش همچو مى خوش دار * همچنو دل پرآبوآتش دار
جان بعهد و وفاش بسپرده * در كنف زنده در كفن مرده
پيش امرش چو كلك برجسته * جان كمروار « 10 » بر ميان بسته
از براى وفات تخم نفاق * نقد خوارزم كم برد بعراق
از براى دو دانگ سيم دغل * نكند با خداى كيسه بدل
هامش
( 1 ) - پ : هرچه او داد جز
( 2 ) - م : زه كن ، ض : مىزند زه كن
( 3 ) - ل : جز رضاى
( 4 ) - ل : چو گرده بر غربال
( 5 ) - پ : بكرده
( 6 ) - م : سر ز جان
( 7 ) - ل : در هر انفاسشان
( 8 ) - ذ : زانكسان ض : رايشان
( 9 ) - ض : جان ، ى : رخ
( 10 ) - ل : سر قدم كرده