چون رياضت نيافت وحشى ماند * هركه ديدش ز پيش خويش براند
بىرياضت نيافت كس مقصود * تا نسوزى ترا چه بيد و چه عود
فرخ آن كو « 1 » همه طعام و شراب * از مسبب ستد نه از اسباب
رو رياضت « 2 » كش ارت بايد باز « 3 » * ورنه راه جحيم را مىساز
ديگران غافلند تو هش دار * و اندرين ره زبانت خامش دار
التمثيل فى معنى اولئك كالانعام بل هم اضل
كرّهء را كه شد سه سال تمام * رائضش دركشد به زخم لكام « 4 »
مرو را در هنر بفرهنجد * توسنى از تنش بياهنجد « 5 »
كرّه را بر لگام رام كند * نام او اسب خوشلگام كند
بارگير ملوك را شايد * بزر و زيورش بيارايد
چون نيابد رياضتى در « 6 » خور * باشد آن كرّه از خرى كمتر
بابت بار آسيا باشد * دايم از بار در عنا باشد
گاه بار جهود و گه ترسا * مىكشد در عنا و رنج و بلا
آدمى نيز كش رياضت نيست * پيش دانا ورا افاضت « 7 » نيست
علف دوزخ است و ترسانست * با حجر در جحيم يكسانست
مر ورا هست جان خوف و هراس * خوانده در نص هم « 8 » وقود الناس
نفس فرمانپذير و فرمانده * عقل ايمانشناس « 9 » و ايمان ده
عكس خور زاب بر جدار شود * سقف از نقش او نگار شود
آن هم از عكس آفتاب شمار * آن دوم « 10 » عكس آب بر ديوار
هامش
( 1 ) - پ : شرط آن كو ، ل : شرح آن كو
( 2 ) - ل : شو رياضت
( 3 ) - ف : بايد ناز
( 4 ) - پ : بزين و لگام
( 5 ) - چ : از تنش براهنجد
( 6 ) - كم : چون نديد اين رياضت اندر
( 7 ) - م : اضافت
( 8 ) - پ : در محكمش
( 9 ) - كم : عقل قرآن
( 10 ) - چ : آن دگر