مىدهد مر ترا به رحمت پند « 1 » * به خودت مىكشد بلطف كمند « 2 »
گر نيائى بخواندت سوى خويش « 3 » * بتلطف بهشت آرد پيش
زانكه هستى بدين سراى دريغ * تو گرفته ز جهل راه گريغ
درّ توحيد را توئى چو صدف * آدم تازه را شدى « 4 » تو خلف
گر كنى ضايع آن در توحيد * شوى از مفلسى ز مايه « 5 » فريد
ور تو آن درّ را نگهدارى * سر ز هفت و چهار بگذارى
بسرور ابد « 6 » رسى پس از آن * نرسد مر ترا ز خلق زيان
در زمانه تو سرفراز شوى * در فضاء ازل « 7 » چو باز « 8 » شوى
دست شاهان ترا شود منزل * هر دو پايت برآيد از بن گل « 9 »
التمثيل فى الذى هو يطعمنى و يسقين
باز را چون ز بيشه صيد كنند * گردن و هر دوپاش قيد كنند
هر دو چشمش سبك فرودوزند * صيد كردن ورا بياموزند
خو ز اغيار « 10 » و عاده باز كند * چشم از آن ديگران فراز كند
اندكى طعمه را شود راضى * ياد نارد ز طعمهء ماضى
بازدارش ز خود « 11 » پياده كند * گوشهء چشم او گشاده كند
تا همه باز دار را بيند * خلق بر باز دار نگزيند
زو ستاند همه طعام و شراب * نرود ساعتى « 12 » بىاو در خواب
بعد آن برگشايدش يك چشم * در رضا « 13 » بنگرد درو نه بخشم
از سر رسم و عادت برخيزد * با دگر كس بطبع ناميزد « 14 »
بزم و دست ملوك را شايد * صيدگه را به دو بيارايد
هامش
( 1 ) - ل : ز رحمت پند
( 2 ) - م : بلطف و كمند ، چ : ز لطف كند
( 3 ) - ل : بر خويش
( 4 ) - م : شده
( 5 ) - ل : زمانه
( 6 ) - ل : بسراى ابد
( 7 ) - ذ : در فضاى ابد
( 8 ) - ل : تو باز
( 9 ) - ف : از بن گل
( 10 ) - پ : خود از اغيار
( 11 ) - ل : چو خود
( 12 ) - چ : نشود يك زمان
( 13 ) - ى : برضا
( 14 ) - ل : به خود بياميزد