تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
آفرينش چو گشت زندانش * پس خلاصى طلب كند جانش آتشيش « 1 » از درون برافروزند « 2 » * كه ازو عقل و جان و تن « 3 » سوزند « 4 » تا كه خود يار « 5 » عشق خودبين است « 6 » * بوتهء توبه از پى اين است هركه را كوى عشق او تازه‌ست * توبهء او كليد دروازه‌ست شوق بىيار « 7 » خود سرور بود * يار خود « 8 » از خداى دور بود شوق ذوقت به دوزخ « 9 » اندازد * شوق « 10 » شوقت چو حور بنوازد چون برون رفت جان ز دروازه * دل كهنه ازو شود تازه صورت از بند طبع « 11 » بازرهد * دل وديعت بروح باز دهد افتد از سير جان « 12 » بىاندازه * از زمين تا بعرش آوازه كرد كز باد شوق و درد رود « 13 » * بر زن ار بگذرد چو مرد رود « 14 » هرچه در راه فتنه انگيزد * همه‌اش از پيش راه برخيزد از پى پاىتابهء به شكوه * پشم رنگين شود به پيشش كوه آتش او ز بهر بالا را * ببرد آب روى دريا را چون مر او را ازو برانگيزند « 15 » * اختران پيش او فروريزند « 16 » ديدهء او چو نور ره بيند * شمس در جنب او سيه بيند به دو نيك اندر آن جهان نبود * خاك و خورشيد و اختران نبود چهر كه را عشق كوى او باشد * در دلش جست‌وجوى او باشد « 17 » آسمانى دگرش گردانند * بر زمينى دگرش بنشانند هردمش نقش « 18 » كفر دين گردد * هر نفس آسمان زمين گردد
هامش
( 1 ) - پ : آتشش ( 2 ) - ل : برافروزد ( 3 ) - پ : دين ( 4 ) - ل : سوزد ( 5 ) - ل : تا كه جوياى ( 6 ) - م : عشق و خود اين است ( 7 ) - پ : با يار ( 8 ) - پ : يار جو ( 9 ) - ف : جوق ذوقت به آتش ( 10 ) - ل : ذوق ، ف : سوق ( 11 ) - م : روح ( 12 ) - پ : از سر جان ( 13 ) - پ : بود ( 14 ) - پ : بزن ار بگذرد چو مرد بود ( 15 ) - ذ : بر او برانگيزند ، ل : برانگيزد ( 16 ) - ل : فروريزد ( 17 ) - ب : ببود ، و : نبود ( 18 ) - خ : رنگ