آفرينش چو گشت زندانش * پس خلاصى طلب كند جانش
آتشيش « 1 » از درون برافروزند « 2 » * كه ازو عقل و جان و تن « 3 » سوزند « 4 »
تا كه خود يار « 5 » عشق خودبين است « 6 » * بوتهء توبه از پى اين است
هركه را كوى عشق او تازهست * توبهء او كليد دروازهست
شوق بىيار « 7 » خود سرور بود * يار خود « 8 » از خداى دور بود
شوق ذوقت به دوزخ « 9 » اندازد * شوق « 10 » شوقت چو حور بنوازد
چون برون رفت جان ز دروازه * دل كهنه ازو شود تازه
صورت از بند طبع « 11 » بازرهد * دل وديعت بروح باز دهد
افتد از سير جان « 12 » بىاندازه * از زمين تا بعرش آوازه
كرد كز باد شوق و درد رود « 13 » * بر زن ار بگذرد چو مرد رود « 14 »
هرچه در راه فتنه انگيزد * همهاش از پيش راه برخيزد
از پى پاىتابهء به شكوه * پشم رنگين شود به پيشش كوه
آتش او ز بهر بالا را * ببرد آب روى دريا را
چون مر او را ازو برانگيزند « 15 » * اختران پيش او فروريزند « 16 »
ديدهء او چو نور ره بيند * شمس در جنب او سيه بيند
به دو نيك اندر آن جهان نبود * خاك و خورشيد و اختران نبود
چهر كه را عشق كوى او باشد * در دلش جستوجوى او باشد « 17 »
آسمانى دگرش گردانند * بر زمينى دگرش بنشانند
هردمش نقش « 18 » كفر دين گردد * هر نفس آسمان زمين گردد
هامش
( 1 ) - پ : آتشش
( 2 ) - ل : برافروزد
( 3 ) - پ : دين
( 4 ) - ل : سوزد
( 5 ) - ل : تا كه جوياى
( 6 ) - م : عشق و خود اين است
( 7 ) - پ : با يار
( 8 ) - پ : يار جو
( 9 ) - ف : جوق ذوقت به آتش
( 10 ) - ل : ذوق ، ف : سوق
( 11 ) - م : روح
( 12 ) - پ : از سر جان
( 13 ) - پ : بود
( 14 ) - پ : بزن ار بگذرد چو مرد بود
( 15 ) - ذ : بر او برانگيزند ، ل : برانگيزد
( 16 ) - ل : فروريزد
( 17 ) - ب : ببود ، و : نبود
( 18 ) - خ : رنگ