تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
عقل شد خامه نفس شد دفتر * مايه صورت‌پذير و جسم صور عشق را گفت جز ز من مهراس * عقل را گفت خويشتن « 1 » بشناس عقل دايم رعيت عشق است * جان‌سپارى حميت عشق است عشق را « 2 » گفت پادشائى « 3 » كن * طبع را گفت كدخدائى كن از عنا طعمه ساز اركان را * پس به كف كن تو آب « 4 » حيوان را تا چو زو نطق « 5 » مايه‌اى سازد * در ره روح قدس دربازد روح قدسى بنفس باز شود « 6 » * نفس چون عقل پاكباز شود همچنين از بدايت اركان « 7 » * روش اوست تا نهايت جان « 8 » همه زى اوست بازگشت دهور « 9 » * در نبى خواندهء تصير الامور آنكه مختار زير پردهء اوست * و آنكه مجبور بندكردهء اوست همه از امر اوست زير و زبر * غافلند آدمى ز خير و ز شر هرچه بودست و هرچه خواهد بود * آن توانند كرد كو فرمود داند آن‌كس كه خرده‌دان باشد * هرچه او كرد خيرت آن باشد نام نيكو و زشت از من و تست * كار ايزد نكو بود بدرست هست عالم خداى عزّ و جلّ * كه ترا چيست پايگاه و محل نيك داند خداى سرّ دلت * زانكه اول خود او سرشت گلت كى شود عقل تو به دو مدرك * چه نمايد ترا بجز به دو شك هرچه ز ايزد بود همه نيكوست * هرچه از تست سر بسر آهوست

فى الشّوق

از پس اين براق شوق بود * شوق در گردنش چو طوق « 10 » بود
هامش
( 1 ) - ذ : خويش را ( 2 ) - نفس را ( 3 ) - م : پادشاهى ( 4 ) - م : به كف كن شيار ، چ : زنده‌تر كن بسان ( 5 ) - ل : تا خرد نطق ( 6 ) - ذ : يار شود ( 7 ) - چ : همچنين است از بدايت جان ( 8 ) - چ : تا نهايت آن ( 9 ) - ل : همه هستند و از همه همه دور ( 10 ) - چ : بدل و جان و عقل و ذوق