عقل شد خامه نفس شد دفتر * مايه صورتپذير و جسم صور
عشق را گفت جز ز من مهراس * عقل را گفت خويشتن « 1 » بشناس
عقل دايم رعيت عشق است * جانسپارى حميت عشق است
عشق را « 2 » گفت پادشائى « 3 » كن * طبع را گفت كدخدائى كن
از عنا طعمه ساز اركان را * پس به كف كن تو آب « 4 » حيوان را
تا چو زو نطق « 5 » مايهاى سازد * در ره روح قدس دربازد
روح قدسى بنفس باز شود « 6 » * نفس چون عقل پاكباز شود
همچنين از بدايت اركان « 7 » * روش اوست تا نهايت جان « 8 »
همه زى اوست بازگشت دهور « 9 » * در نبى خواندهء تصير الامور
آنكه مختار زير پردهء اوست * و آنكه مجبور بندكردهء اوست
همه از امر اوست زير و زبر * غافلند آدمى ز خير و ز شر
هرچه بودست و هرچه خواهد بود * آن توانند كرد كو فرمود
داند آنكس كه خردهدان باشد * هرچه او كرد خيرت آن باشد
نام نيكو و زشت از من و تست * كار ايزد نكو بود بدرست
هست عالم خداى عزّ و جلّ * كه ترا چيست پايگاه و محل
نيك داند خداى سرّ دلت * زانكه اول خود او سرشت گلت
كى شود عقل تو به دو مدرك * چه نمايد ترا بجز به دو شك
هرچه ز ايزد بود همه نيكوست * هرچه از تست سر بسر آهوست
فى الشّوق
از پس اين براق شوق بود * شوق در گردنش چو طوق « 10 » بود
هامش
( 1 ) - ذ : خويش را
( 2 ) - نفس را
( 3 ) - م : پادشاهى
( 4 ) - م : به كف كن شيار ، چ : زندهتر كن بسان
( 5 ) - ل : تا خرد نطق
( 6 ) - ذ : يار شود
( 7 ) - چ : همچنين است از بدايت جان
( 8 ) - چ : تا نهايت آن
( 9 ) - ل : همه هستند و از همه همه دور
( 10 ) - چ : بدل و جان و عقل و ذوق