نقل جان ساز هرچه زو شد نقل * كه بايمان رسى به حق نه بعقل
عقل در كنه وصف او نادان * ذوق با طوق شوق او شادان
عقل و جان ملك پادشاهى اوست * ملك او درخور الهى اوست
يا ربى از تو زو دو صد لبيك * يك سلام از تو زو هزار عليك
سايهبانيست عقل بر در او * خيلتاشيست جان ز لشگر او
از بد و نيك خلق پيوسته * رحمت و نعمتش بنگسسته « 1 »
درگهش را نياز پيرايه * تو نياز آر سود و سرمايه
درپذيرد غم دراز ترا * بىنيازى او نياز ترا
دوست بودش بلال بر درگاه * پوست بر تن چو زلف يار « 2 » سياه
جامهء ظاهرش ز بهر دلال * گشت بر روى حور مشگين خال
از پى تازگى « 3 » ز دشمن و دوست * در دو عالم بدلكنندهء پوست « 4 »
از پى دين و ملك پروردن * نكند هيچ سر برو گردن
اى صفآراى جمع درويشان * وى نگهدار « 5 » درد دلريشان
آنكه شد چون بهى بهش گردان * وانكه شد چون كمان زهش گردان
نيك درماندهام بدست نياز * كارم اى كارساز خلق بساز
متفرّد « 6 » به خطهء ملكوت * متوحّد « 7 » به عزّت جبروت
آيت علم « 8 » را بدايت نيست * غايت « 9 » شوق را نهايت نيست
تو ندانى ز حال عالم راز * از بلا عافيت ندانى باز
تو حقيقت نه مرد اين راهى * طفل راهى ز ره نه آگاهى
كودكى رو بگرد بازى گرد * ببر كبر و بىنيازى گرد
بس بود كبر و ناز يار ترا * با خداى اى پسر چه كار ترا
هامش
( 1 ) - ذ : نه بكسسته
( 2 ) - پ : و مار
( 3 ) - ل : از پى بارگى
( 4 ) - ل : كننده جز اوست
( 5 ) - ل : وى نگهبان
( 6 ) - ل : متوجه
( 7 ) - ل : متفرد چ : متوجه
( 8 ) - ل : رايت ، خ : آيت عقل
( 9 ) - ل : آيت