جبهت بنده را ز عين تراب « 1 » * بوريا بود در ميانه حجاب
بود هر شب دو قرص را تب او * به وظيفه كه بد معاتب او « 2 »
به دو قرص جوين گه افطار * بود قانع هميشه آن ديندار
بو شعيب از قيام شب يك روز « 3 » * گشت رنجور و بود وى « 4 » معذور
آن شب از ضعف حال آن سره مرد « 5 » * فرض و سنت نماز قاعد كرد « 6 »
زن يكى قرص پيش شيخ نهاد * قطرهاى سركه داد و بيش نداد
شيخ گفت اى زن اين وظيفهء من * بيش از اين است كم چرا شد زن
گفت زيرا نماز قاعد را * مزد يك نيمه است عابد را
تو نماز ار نشسته كردستى * نيمهء از وظيفه خوردستى
بيش يك نيمه از وظيفه مخواه * از من اى شيخ كردمت آگاه
كه نماز نشسته را نيمى * مزد استاده است تقسيمى
چون تو نيمى عباده بگذارى * جمله را مزد « 7 » چشم چون دارى
جمله بگذار و مزد جمله بخواه * ورنه اين طاعتست « 8 » عين گناه
اى تو در راه صدق كم ز زنى * باز بستر ز همچو خويشتنى
مر ترا زين نماز نز سر دل * نيست جانكندنى مگر حاصل
طاعتى كان ز دل ندارد روح * كس ندارد وجود آن به فتوح
زآنكه در اصل خود نيايد نغز « 9 » * بر سر كاسه استخوان بىمغز
هر نمازى كه با خلل باشد * دان كه در حشر بىمحل باشد
از خشوع دلست مغز نماز * ور نباشد خشوع نيست نياز « 10 »
آنكه دربند روزه ماند و نماز * بر در جانش ماند قفل نياز « 11 »
هامش
( 1 ) - ص : صواب ، ذ : ثواب ، ى : ز عين پرآب
( 2 ) - م : به وظيفه كه بد معاتب او
( 3 ) - م : رنجور
( 4 ) - ى : مسكون و بود وى
( 5 ) - ل : روزه آن سره مرد
( 6 ) - ى : رفت و فرض نماز قاعد كرد
( 7 ) - ل : جملهء مزد
( 8 ) - ى : ورنه آن مزد هست
( 9 ) - پ : ندارد نغز
( 10 ) - پ : جواز ، ل : هست مجاز
( 11 ) - پ : فعل نياز