تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
جبهت بنده را ز عين تراب « 1 » * بوريا بود در ميانه حجاب بود هر شب دو قرص را تب او * به وظيفه كه بد معاتب او « 2 » به دو قرص جوين گه افطار * بود قانع هميشه آن ديندار بو شعيب از قيام شب يك روز « 3 » * گشت رنجور و بود وى « 4 » معذور آن شب از ضعف حال آن سره مرد « 5 » * فرض و سنت نماز قاعد كرد « 6 » زن يكى قرص پيش شيخ نهاد * قطره‌اى سركه داد و بيش نداد شيخ گفت اى زن اين وظيفهء من * بيش از اين است كم چرا شد زن گفت زيرا نماز قاعد را * مزد يك نيمه است عابد را تو نماز ار نشسته كردستى * نيمهء از وظيفه خوردستى بيش يك نيمه از وظيفه مخواه * از من اى شيخ كردمت آگاه كه نماز نشسته را نيمى * مزد استاده است تقسيمى چون تو نيمى عباده بگذارى * جمله را مزد « 7 » چشم چون دارى جمله بگذار و مزد جمله بخواه * ورنه اين طاعتست « 8 » عين گناه اى تو در راه صدق كم ز زنى * باز بستر ز همچو خويشتنى مر ترا زين نماز نز سر دل * نيست جان‌كندنى مگر حاصل طاعتى كان ز دل ندارد روح * كس ندارد وجود آن به فتوح زآن‌كه در اصل خود نيايد نغز « 9 » * بر سر كاسه استخوان بىمغز هر نمازى كه با خلل باشد * دان كه در حشر بىمحل باشد از خشوع دلست مغز نماز * ور نباشد خشوع نيست نياز « 10 » آنكه دربند روزه ماند و نماز * بر در جانش ماند قفل نياز « 11 »
هامش
( 1 ) - ص : صواب ، ذ : ثواب ، ى : ز عين پرآب ( 2 ) - م : به وظيفه كه بد معاتب او ( 3 ) - م : رنجور ( 4 ) - ى : مسكون و بود وى ( 5 ) - ل : روزه آن سره مرد ( 6 ) - ى : رفت و فرض نماز قاعد كرد ( 7 ) - ل : جملهء مزد ( 8 ) - ى : ورنه آن مزد هست ( 9 ) - پ : ندارد نغز ( 10 ) - پ : جواز ، ل : هست مجاز ( 11 ) - پ : فعل نياز