زان در اين عالم فريب و هوس * و اندرين صد هزارساله قفس
دستموزهات كلاه جاه آمد * كه سرت برتر از كلاه آمد
هرك را در نماز عدّه نكوست * غار مغرب سزاى سجدهء اوست
رو قضا كن نماز بىدم آز * كه نمازت تبه شد از نم آز
شد ز ننگ نماز و روزهء تو * كفش پاى تو دست موزهء تو
مرد بايد كه در نماز آيد * خسته با درد و با نياز آيد
ور نباشد خشوع و دمسازى * ديو با سبلتش كند بازى
لحن خوش دار چون به كوه آئى * كوه را بانگ خر چه فرمائى
كردهاى در ره دعا « 1 » بر پاى * صد هزاران عوان صوتسراى « 2 »
لا جرم حرف آن ز كوه مجاز * چون صدا هم بدمت « 3 » آيد باز
فى الحمد و الثناء
در دهان هر زبان كه گويا شد * از ثنايت چو مشك بويا شد
دل و جان را ببعد و قربت تو « 4 » * هست در امر و در مشيت تو
دولت سرمدى و نحس ردى * ملك بىهلك « 5 » و عزت ابدى
بندگانت بروز و شب پويان * همه از تو ترا شده جويان
دولت و ملك و عز هر دوجهان * پيش عاقل به آشكار و نهان
هست معلوم بىهوا و هوس * كان همه هيچ نيست بىتو و بس
در ثناء تو هركه گربزتر * گرچه قادرترست عاجزتر
دين طلب كن گرت غم بدنست * زانكه كابين دين طلاق تنست
پيك عقلش مميز راهست * كه فسادش صلاح را جاهست
نيست « 6 » در امر تو بكن فيكون * زهره كس را « 7 » كه اين چه يا آن چون
هامش
( 1 ) - س : كرده اندر ره دعا ، ى : كرده اندر ره دغا
( 2 ) - م : صوت رباى
( 3 ) - بيشتر نسخ و نسخه - م « برمت » است و متن با نسخه ، س ، اصلاح شده است آ ، ى : به برت آيد ، چ :
برايت آيد
( 4 ) - ل : ببعد قربت تو
( 5 ) - و : بىملك
( 6 ) - م : هست
( 7 ) - م : نيست كس را