چابكى كن دوصد « 1 » درم بستان * نامهء ما بدين سگان برسان
گفت أجرت فزون ز دردسر است * ليك كارى عظيم « 2 » با خطر است
زين زيان چونكه جان من فرسود * درمت آنگهم چه دارد سود
ايمنى از قضايت اى اللّه * هست نزديك عقل « 3 » عين گناه
ايمنى كرد هر دو را بدنام * آن عزازيل و آن دگر بلعام
من زهد فى الدنيا وجد ملكا لا يبلى
بود پيرى به بصره در زاهد « 4 » * كه نبود آن زمان چنو عابد « 5 »
گفت هر بامداد برخيزم * تا از اين نفس شوم « 6 » بگريزم
نفس گويد مرا كه هان اى پير * چه خورى بامداد كن تدبير
بازگو مر مرا « 7 » كه تا چه خورم * منش گويم كه مرگ و درگذرم
گويد آنگاه نفس من با من * كه چه پوشم بگويمش كه كفن
بعد از آن مر مرا « 8 » سؤال كند * آرزوهاى بس محال كند
كه كجا رفت خواهى اى دل كور * منش گويم خموش تا لب گور
تا مگر بر خلاف نفس نفس * بتوانم زدن ز بيم عسس « 9 »
بخبخ آن كس « 10 » كه نفس را دارد * خوار و در پيش خويش نگذارد « 11 »
فى صفة الزهد و الزاهد
زاهدى « 12 » از ميان قوم بتاخت * بر كوه رفت و صومعه ساخت
روزى از اتفاق دانائى * عالمى پرخرد « 13 » توانائى
برگذشت و « 14 » بديد زاهد را * آن چنان پارساى عابد را « 15 »
هامش
( 1 ) - م : تو صد
( 2 ) - ل : عظيم و
( 3 ) - ل : نزد عقول
( 4 ) - ك : در عايد
( 5 ) - م : چنان عابد ، ل : چو او عابد ، ك : چنو زاهد
( 6 ) - م : قفس خويش
( 7 ) - م : گويد مرا
( 8 ) - ل : نفس من
( 9 ) - ل : نتوانم زدن مگر زان پس ، چ : بتوانم زدن من آن دم و بس
( 10 ) - م : آن را
( 11 ) - ل : بگذارد
( 12 ) - ل : عابدى
( 13 ) - ذ : با خرد
( 14 ) - خ : بر سر كه
( 15 ) - پ : پارسا و عابد را