تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
چابكى كن دوصد « 1 » درم بستان * نامهء ما بدين سگان برسان گفت أجرت فزون ز دردسر است * ليك كارى عظيم « 2 » با خطر است زين زيان چونكه جان من فرسود * درمت آنگهم چه دارد سود ايمنى از قضايت اى اللّه * هست نزديك عقل « 3 » عين گناه ايمنى كرد هر دو را بدنام * آن عزازيل و آن دگر بلعام

من زهد فى الدنيا وجد ملكا لا يبلى

بود پيرى به بصره در زاهد « 4 » * كه نبود آن زمان چنو عابد « 5 » گفت هر بامداد برخيزم * تا از اين نفس شوم « 6 » بگريزم نفس گويد مرا كه هان اى پير * چه خورى بامداد كن تدبير بازگو مر مرا « 7 » كه تا چه خورم * منش گويم كه مرگ و درگذرم گويد آنگاه نفس من با من * كه چه پوشم بگويمش كه كفن بعد از آن مر مرا « 8 » سؤال كند * آرزوهاى بس محال كند كه كجا رفت خواهى اى دل كور * منش گويم خموش تا لب گور تا مگر بر خلاف نفس نفس * بتوانم زدن ز بيم عسس « 9 » بخ‌بخ آن كس « 10 » كه نفس را دارد * خوار و در پيش خويش نگذارد « 11 »

فى صفة الزهد و الزاهد

زاهدى « 12 » از ميان قوم بتاخت * بر كوه رفت و صومعه ساخت روزى از اتفاق دانائى * عالمى پرخرد « 13 » توانائى برگذشت و « 14 » بديد زاهد را * آن چنان پارساى عابد را « 15 »
هامش
( 1 ) - م : تو صد ( 2 ) - ل : عظيم و ( 3 ) - ل : نزد عقول ( 4 ) - ك : در عايد ( 5 ) - م : چنان عابد ، ل : چو او عابد ، ك : چنو زاهد ( 6 ) - م : قفس خويش ( 7 ) - م : گويد مرا ( 8 ) - ل : نفس من ( 9 ) - ل : نتوانم زدن مگر زان پس ، چ : بتوانم زدن من آن دم و بس ( 10 ) - م : آن را ( 11 ) - ل : بگذارد ( 12 ) - ل : عابدى ( 13 ) - ذ : با خرد ( 14 ) - خ : بر سر كه ( 15 ) - پ : پارسا و عابد را