سال و مه كينهجوى همچو پلنگ * خلق عالم ز طبع تو دلتنگ « 1 »
بر سر « 2 » شاه راه هيچ كسى * برسى در خود و درو نرسى « 3 »
آيتى كرد كوفى از صوفى * عشق و راى قريشى و « 4 » كوفى
صوفى و عشق و در حديث هنوز * سلب و ايجاب و لا يجوز و يجوز
صوفيان دستها برآورده * كه بلى را بلا بدل كرده
خاكپاشان حجلهء انسش * رهنشينان حجرهء قدسش
همه بد رايتان پردهء رشك * غرقه از پاى « 5 » تا بسر در اشك
همه ارزانيان حلم « 6 » شده * همه زندانيان علم شده
خويشتن را فرونه از گردن * تا شوى نازنين هر برزن
دين برون آيد ار گنه بنهى * سر پديد آيد ار كله بنهى
ديدهء پاك پاك دين « 7 » بيند * ديده چون پاك شد چنين بيند
خاكسارند بادسارانش * تاج دارند تاجدارانش
از سر اين دلق « 8 » هفت رنگ برآر * جامه يك رنگ دار « 9 » عيسىوار
تا چو عيسى بر آب راه كنى * همره از آفتاب و ماه كنى
همهء « 10 » خود ز خويشتن كم كن * و آنگه آن دم حديث آدم كن
تا بود نفس ذرهاى با تو * نرسى هيچگونه آنجا تو
نفس را آن هوا نسازد هيچ * خيز و بىنفس راه را به بسيج « 11 »
من آمن بطاعته فقد خسر خسرانا مبينا
روبهى « 12 » پير روبهى را گفت * كاى تو با عقل و راى و دانش جفت
هامش
( 1 ) - ل : ز طبع بود دو رنگ
( 2 ) - ل : تا در اين
( 3 ) - پ : نرسى در خود و درو برسى ، ل : نرسى در خود و در او نرسى
( 4 ) - ل : را بىقرينى ، چ : عشق را نى قريشى
( 5 ) - م : در پاى
( 6 ) - ل : همه زندانيان حلم
( 7 ) - ل : پاكبين
( 8 ) - م : طلق
( 9 ) - ل : يك رنگ پوش
( 10 ) - ل : همهاى
( 11 ) - ل : خيز و بىنفس راه را مبسيج
( 12 ) - ب : رو به