گفت ويحك چرا بر اين بالاى * ساختستى مقام و مسكن و جاى
گفت زاهد كه اهل دنيا پاك * در طلب كردنش شدند هلاك
باز دنيا شده است در پرواز * در فكنده بهر ديار آواز
به زبانى فصيح مىگويد * در جهان صيد « 1 » خويش مىجويد
هر زمان گويد اهل دنيى را * جفت بلوى و فرد مولى را
واى آن كو ز من حذر نكند * در طلب كردنم نظر « 2 » نكند
تا نگردد « 3 » چنان كه در فسطاط * اندكى مرغ و باز افراط
فى حب الدنيا و صفة اهله
هست شهرى بزرگ در حد روم * باز بسيار اندر آن بر و بوم
نام آن شهر شهره « 4 » فسطاط « 5 » ست * ساحلش تا به حد دمياطست
اندرو « 6 » مرغ خانگى نپرد * زانكه باز از هوا و را شكرد « 7 »
و اندر آن شهر مرغ نگذارد * ز آنكه در ساعتش بيوبارد « 8 »
همچو فسطاط شد زمانه كنون * علما همچو مرغ خوار و زبون
من بدست آوريدم اين بالا « 9 » * تا شوم ايمن از بد « 10 » دنيا
گفت دانا كه با تو اينجا كيست * بر سر كوهپايه حالت چيست
گفت زاهد كه نفس من با من * هست روز و شب اندرين مسكن
گفت دانا كه پس نكردى هيچ * بيهده راه زاهدان « 11 » مبسيج
گفت زاهد كه نفس دوختهاند * در من و زى ويم « 12 » فروختهاند
نتوانم ز وى جدا گشتن * چه كنم چارهء رها گشتن
گفت با زاهد آن ستوده حكيم * نفس « 13 » افعال بد كند تعليم
هامش
( 1 ) - م : مثل
( 2 ) - م : خطر
( 3 ) - م : تا نگردى
( 4 ) - م : آن شهر باز
( 5 ) - م : قسطاط
( 6 ) - پ : و اندرو
( 7 ) - پ ، همىشكرد
( 8 ) - پ : فروبارد
( 9 ) - پ : من نهان گشتهام بدين بالا
( 10 ) - پ : بدى
( 11 ) - پ : راه زاهدى
( 12 ) - ل : درويم
( 13 ) - ب : نفست