تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١

فى الاتحاد

در جهان يك زيان « 1 » چو سود تو نيست * هيچ حبس ابد بود تو نيست ظهر النور ذو المنن باشد * بطل الزور جان و تن « 2 » باشد غيب خواهى خودى « 3 » زره بردار * عيب را با سراى غيب « 4 » چه كار غيب‌گو گرد سرخ يزدان است * زردروئى كشورى زانست تو پر از عيب و قصد عالم غيب * نتوان كرد « 5 » خاصه با شك و ريب برنخيزد بدست بىخرديت * از دو پاى نهاد بند خوديت بود تو چون ترا حجاب آمد * عقل تو با تو در عتاب « 6 » آمد گفت رو نفس را بكن « 7 » بدرود * ورنه برساز از اين دو چشم دو رود روز و شب در فراق عقل بنال * بيش با عقل خود بدى مسكال « 8 » عقل را زين عقيله باز رهان * بعد از آن عيش بر تو گشت آسان « 9 » بينى آنگه كه يا بى از دل قوت * ملك را از دريچهء ملكوت

در اتصال به دو گويد

چند گوئى رسيدگى چه بود * در ره دين گزيدگى چه بود تا گزنده بوى « 10 » گزيده نه‌اى * تا درنده « 11 » بوى رسيده نه‌اى بند بر خود نهى گزيده شوى * پاى بر سر نهى رسيده شوى آدمى كى بود گزنده چه تو * ديو و دد كى بود درنده چه تو غافلى سال و ماه مغرورى * دد و ديوى وز آدمى دورى
هامش
( 1 ) - چ : يك زمان ، ل : از جهان يك زمان ( 2 ) - ل : حال تن ( 3 ) - ل : ز خود ( 4 ) - م : غيب را با سراى عيب ( 5 ) - ل : رفت ( 6 ) - ل : حساب ( 7 ) - پ : گفت بگذار و نفس كن ( 8 ) - ل : بعد از اين خود بدى خود مسكال ( 9 ) - ب : گشت بر تو كار آسان ( 10 ) - ض : تا گزيده توئى ( 11 ) - پ : تا رسنده