فى الاتحاد
در جهان يك زيان « 1 » چو سود تو نيست * هيچ حبس ابد بود تو نيست
ظهر النور ذو المنن باشد * بطل الزور جان و تن « 2 » باشد
غيب خواهى خودى « 3 » زره بردار * عيب را با سراى غيب « 4 » چه كار
غيبگو گرد سرخ يزدان است * زردروئى كشورى زانست
تو پر از عيب و قصد عالم غيب * نتوان كرد « 5 » خاصه با شك و ريب
برنخيزد بدست بىخرديت * از دو پاى نهاد بند خوديت
بود تو چون ترا حجاب آمد * عقل تو با تو در عتاب « 6 » آمد
گفت رو نفس را بكن « 7 » بدرود * ورنه برساز از اين دو چشم دو رود
روز و شب در فراق عقل بنال * بيش با عقل خود بدى مسكال « 8 »
عقل را زين عقيله باز رهان * بعد از آن عيش بر تو گشت آسان « 9 »
بينى آنگه كه يا بى از دل قوت * ملك را از دريچهء ملكوت
در اتصال به دو گويد
چند گوئى رسيدگى چه بود * در ره دين گزيدگى چه بود
تا گزنده بوى « 10 » گزيده نهاى * تا درنده « 11 » بوى رسيده نهاى
بند بر خود نهى گزيده شوى * پاى بر سر نهى رسيده شوى
آدمى كى بود گزنده چه تو * ديو و دد كى بود درنده چه تو
غافلى سال و ماه مغرورى * دد و ديوى وز آدمى دورى
هامش
( 1 ) - چ : يك زمان ، ل : از جهان يك زمان
( 2 ) - ل : حال تن
( 3 ) - ل : ز خود
( 4 ) - م : غيب را با سراى عيب
( 5 ) - ل : رفت
( 6 ) - ل : حساب
( 7 ) - پ : گفت بگذار و نفس كن
( 8 ) - ل : بعد از اين خود بدى خود مسكال
( 9 ) - ب : گشت بر تو كار آسان
( 10 ) - ض : تا گزيده توئى
( 11 ) - پ : تا رسنده