زان « 1 » سه قرص جوين بىمقدار * يافت در پيش حق چنين « 2 » بازار
خيز و بگذار دنيى « 3 » دون را * تا بيابى خداى بىچون را
درمى « 4 » صدقه از كف درويش * از هزار توانگر آمد بيش
زانكه درويش را دلى ريش است * از دل ريش صدقه زان بيش است
به توانگر تو آن نگر كه دلش * هست تاريك و تيره همچو گلش
گل درويش صفوت ازليست * دل او كيمياى لميزليست
بشنو تا چه گفت فضل إله « 5 » * با كه گويم كه نيست يك همراه « 6 »
با شهنشاه و خواجهء لولاك * گفت لا تعد عنهم عيناك
از تن و جان عقل و دل بگذر * در ره او دلى بدست آور
صورت و وصف و عين درمانند « 7 » * آن رحم اين مشيمه آن فرزند
صورتت پردهء صفات بود * صفتت سدّ « 8 » عين ذات بود
هرچه آن نقش « 9 » علم و معرفتست « 10 » * دان كه آن كفر عالم صفتست
اين چو مصباح روشن اندر ذات * وان دو همچون « 11 » زجاجه و مشكات
تا نگشتى « 12 » در آن گذرگه تنگ * باد و روحى و لعبت « 13 » يكرنگ « 14 »
تا بود نسل آدمى بر جاى * هست آراسته و را دو سراى
تا در اين خاكدان نبيند رنج * نرسد زان سراى بر سر گنج
اين سراى از براى رنج و نياز * وان سراى از براى نعمت و ناز
آدمى چون نهاد سر در خواب * خيمهء او شود گسسته طناب
از تو پرسم كه علم و حكمت و شرع * وارث آئى همى باصل و به فرع
هامش
( 1 ) - م : از
( 2 ) - م : در پيش مهتر آن ، ى : در پيش سيد آن
( 3 ) - م : دنيا ، و : خيره بگذار دينى
( 4 ) - چ : يك درم
( 5 ) - چ : لطف إله
( 6 ) - ض : يك آگاه
( 7 ) - ل : دريابند
( 8 ) - ل : صفت سر
( 9 ) - ل : از نقش ، پ : از نفس و
( 10 ) - چ : از نفس علم معرفتست
( 11 ) - ل : وان يكى چون
( 12 ) - ل : تا نگردى
( 13 ) - پ : لعبتى
( 14 ) - ل : راد چون شير و مدخلى چو پلنگ