در دوئى دان مشقت و تمييز * در يكيئى يكيست رستم و حيز « 1 »
در مصاف صفا و ساحت دل * بر فراز روان و تارك گل « 2 »
تيغ تا نفكنى سپر نشوى * تا بننهى كلاه سر نشوى
تا دلت « 3 » بندهء كلاه بود * فعل تو سال و مه گناه بود
چون شدى فارغ از كلاه و كمر * بر سران زمانه گشتى سر
ترك تركيب رخش توفيقست « 4 » * نفى ترتيب محض تحقيقست
مردن دل هلاك جان باشد * مردن جان ورا « 5 » امان باشد
صدرهء صدر پادشاه سخن * فارغ آمد ز سوزن و ناخن
اندرين ره « 6 » به هيچ روى مايست * نيست گرد و ز نيست گشتن نيست « 7 »
گرم رو گرچه فى المثل تنهاست * نيست يك تن كه عالمى برپاست
چون تو برخاستى ز نفس و ز عقل « 8 » * اين جهانت بدان جهان شد نقل
هر سرى كز تو رست هم در دم * سر بزن چون چراغ و شمع و قلم
زانكه هر سر كه ديدنى باشد * در طريقت بريدنى باشد
بىسرى پيش گرد نان ادبست * زانكه پيوسته سر كله طلبست
بىسرى مر ترا سر آرد بار * درج پردر ز بىسريست انار
سرّ كل را كله پناه بود * با چنين سر كله گناه « 9 » بود
تو به زير كلاه غش دارى « 10 » * لا جرم جسر نار « 11 » نگذارى
آدمى را ز جاه بهتر چاه * كل فضولى شود چو يافت كلاه
جاه يوسف ز جاه پيدا شد * نفس دانا ز عقل گويا شد
زانكه در بارگاه ربّانى * من بگويم اگر نمىدانى
هامش
( 1 ) - خ : در يكى خود يكيست رستم و حيز
( 2 ) - ل : بىمرادى نفس و راحت دل
( 3 ) - ذ : تات دل
( 4 ) - ل : رفق توفيقست
( 5 ) - ل : بردن جان خود
( 6 ) - تو در اين
( 7 ) - پ : نيست گردن نيست ، ل : زانكه استاده در شمار يكى است
( 8 ) - كم : ز نقل وز عقل
( 9 ) - چ : تباه
( 10 ) - ل : سر دارى
( 11 ) - چترباز ، ل : جز بيار ظ : لا جرم جز بنار