آن نكوتر كه اندرين معراج * دست بر سر كنى نيابى تاج « 1 »
كز پى غيب مرد ره پويد « 2 » * وز پى عيب كل كله جويد
چون سليمان كمال ره را داد « 3 » * همچو يوسف جمال چه را داد « 3 »
تا نشد نقش صورتت چاهى * نشود نقش سرّت اللهى
با كلاهت اگر زيان « 4 » باشد * قلب او خود هلاك جان باشد
در طريقت سر و كلاه مدار * ورنه دارى چو شمع دل پرنار « 5 »
گر همى يوسفيت بايد و جاه * پيش حق باشگونهپال چو چاه « 6 »
سر كه آن بندهء كلاه بود * همچو بيژن اسير چاه بود
ور كله بايدت همى ناچار * همچو شمع آن كلاه از آتش دار
كآنكه « 7 » در عشق شمع ره باشد * همچو شمع آتشين كله باشد
اى ز صورت چنان كه جان از جسم * دل ز وحدت چنان كه مرد از اسم
كوشش از تن كشش ز جان خيزد * چشش « 8 » از ترك اين و آن خيزد
تا ابد با قدم حدث طفل است * وانكه صافى برون ازين ثفل است
تا زمين جاى « 9 » آدمىزايست * خيمهء روزگار بر پايست « 10 »
اين زمين « 11 » ميهمانسرائى دان * آدمى را چو كدخدائى دان
اندر ايثار
هرچه بارى براى حق بگذار * كز گدايان ظريفتر ايثار
جان و دل بذل كن كز آب وز گل * بهتر از جودهاست « 12 » جهد « 13 » مقل « 14 »
سيد و سرفراز آل عبا * يافت تشريف سورهء هَلْ أَتى
هامش
( 1 ) - م : نبينى تاج
( 2 ) - ل : ره جويد
( 3 ) - كم : دار
( 4 ) - ل : با كلامت اگر زبان
( 5 ) - ل : ور بدارى چو شمع دل از نار
( 6 ) - ل : واژگون بباش ، باژگونه باش ، خ : با شكونه بال چو ماه
( 7 ) - زانكه
( 8 ) - ل : جستن ، جستش
( 9 ) - تا زمين و گل
( 10 ) - چ : برجايست
( 11 ) - ى : اين جهان
( 12 ) - پ : براى حق
( 13 ) - ل : بهتر از جودهاست
( 14 ) - م : جود