مرو را فرد و ممتحن بگذاشت * بود و نابود « 1 » او يكى پنداشت
بر توكّل ز نيش رهبر « 2 » بود * كه ز رزّاق خويش آگه بود
در پس پرده داشت انبازى * كه ورا بود با خدا رازى
جمع گشتند مردمان بر زن * شاد رفتند جمله تا در « 3 » زن
حال وى « 4 » سر بسر بپرسيدند * چون ورا فرد و ممتحن ديدند
در ره « 5 » پند و نصحتآموزى * جمله گفتند بهر دلسوزى
شوهرت چون برفت زى عرفات « 6 » * هيچ بگذاشت « 7 » مر ترا نفقات
گفت بگذاشت راضيم ز خداى « 8 » * آنچ رزق منست ماند بجاى
باز گفتند رزق تو چندست * كه دلت قانع است و خرسندست
گفت چندانك عمر ماند ستم * رزق من كرد جمله « 9 » در دستم
اين يكى « 10 » گفت مىندانى تو * او چه داند ز زندگانى تو
گفت روزى دهم همىداند * تا بود روح رزق « 11 » نستاند
باز گفتند بىسبب ندهد * هرگز از بيدبن « 12 » رطب ندهد
نيست دنيا ترا به هيچ سبيل * نفرستدت ز آسمان زنبيل
گفت كاى رايتان شده تيره * چند گوئيد هرزه بر خيره
حاجت آن را بود سوى زنبيل * كش نباشد زمين كثير و قليل
آسمان و زمين به جمله وراست « 13 » * هرچه خود خواستست « 14 » حكم او راست
برساند « 15 » چنان كه خود خواهد * گه بيفزايد و گهى كاهد
از توكّل نفس تو چند زنى * مرد نامى و ليك كم ز زنى
هامش
( 1 ) - پ : بوده نابوده
( 2 ) - ل : همره
( 3 ) - ل : حال او
( 4 ) - از ره ، از پى
( 5 ) - از ره ، از پى
( 6 ) - ل : زين عرفات ، پ : اى زعفات
( 7 ) - ل : نگذاشت
( 8 ) - ل : گفت بگذار راضيم ز قضا ، پ : راضيم به خدا
( 9 ) - ى : جمله كرد
( 10 ) - آ : آن يكى
( 11 ) - م : تا بود رزق روح
( 12 ) - م : خاربن
( 13 ) - پ : تراست
( 14 ) - ل : هرچه خود خواست كرد ، ذ : هرچه خواهد كند كه
( 15 ) - چ : پس رساند