با دل و جان « 1 » نباشدت يزدان * هر دو نبود ترا هم اين و هم آن « 2 »
نفس را سال و ماه كوفته دار * مرده انگارش و بجا بگذار « 3 »
چون تو فارغ شدى ز نفس لئيم * برسيدى به خلد و ناز و نعيم
بيم و اميد را بجاى بمان * چه كنى « 4 » ننگ مالك و رضوان
نيست را مسجد و كنشت يكيست * سايه را دوزخ و بهشت يكيست
پيش آنكس كه عشق رهبر « 5 » اوست * كفر و دين هر دو پردهء در اوست
هستى دوست پيش ديدهء دوست * پردهء بارگاه اوئى اوست « 6 »
فى التوكل
پى منه بانفاق بر درگاه « 7 » * به توكل روند مردان راه
گر توكّل ترا بروست همى « 8 » * خود بدانى كه رزق از « 9 » اوست همى
پس به كوى توكّل آور رخت * بعد از آنت پذيره آيد بخت « 10 »
در توكّل يكى سخن بشنو * تا نمانى بدست ديو گرو
اندر آموز شرط ره ز زنى * كه ازو گشت خوار لافزنى
فى توكل العجوز
حاتم آنگه كه كرد عزم حرم * آنكه خوانى ورا همى به اصم
كرد عزم حجاز و بيت حرام * سوى قبر نبى عليه سلام « 11 »
مانده بر جاى يك گره ز عيال * بىقليل و كثير و بىاموال « 12 »
زن به تنها به خانه دربگذاشت * نفقت هيچ نى و ره برداشت
هامش
( 1 ) - ى : با تن و جان
( 2 ) - م : همين و همان
( 3 ) - چ : بجاى گذار ، م : مرده انگار نفس را در نار ، ل : و نفس را بردار
( 4 ) - م : شوى
( 5 ) - ل : كه عشق همره
( 6 ) - چ : بارگاه او بىاوست
( 7 ) - س : راه بىنور كرده دارد شاه ، ره پى كور كرده
( 8 ) - ل : بدوست همى
( 9 ) - كم چون ندارى به رزقش
( 10 ) - ى : آمد بخت
( 11 ) - م : السلام
( 12 ) - ل : نى قليل و كثير و نى