نيست شو تا همو دهد « 1 » بصواب * لمن الملك را سؤال و جواب « 2 »
حكايت
در مناجات پير شبلى گفت * كه برون آى « 3 » از حديث نهفت
گفت گر زانكه نبودم « 4 » دورى * بدهدم در حديث دستورى
لمن الملك گويد او به صواب * بدهم « 5 » مرو را به صدق جواب
گويم اليوم « 6 » مملكت آن راست « 7 » * كه زدى و پرير مىآراست « 8 »
يوم و غد ملكت اى بما بر چير * هست آن را كه بود دى و پرير
تيغ قهر تو « 9 » سرفرازان را * سر برد پس بسر دهد « 10 » جان را
نوش دان بهر سود و سودا را * حربهء آفتاب حربا را
هرچه جز حق چو زان گرفتى خشم * جبرئيلت نيايد « 11 » اندر چشم
زانكه از حرف لا همى باله « 12 » * كس نداند « 13 » كه چند باشد راه
راه تا با خودى هزاران سال * به روى روز و شب « 14 » يمين و شمال
پس به آخر چو چشم باز كنى * كار بر خويشتن دراز كنى
خويشتن بينى از نهاد و قياس « 15 » * گرد خود گشته همچو گاو خراس
بىخود ار هيچ آيى اندر كار * يا بى اندر دو دم بدين « 16 » دربار
زين مسافت دو دست عقل تهيست * وان مسافت « 17 » خداى داند چيست
اى سكندر در اين ره آفات * همچو خضر نبى درين ظلمات
زير پاى آر گوهر كانت * تا بدست آيد آب حيوانت
هامش
( 1 ) - م تا همو كند
( 2 ) - پ : به شرط جواب
( 3 ) - ل : كه پديد آمد ، كم : چون برون آمد
( 4 ) - ى : گفت گر من نباشم از ، چ : گفت ايدون كه نبودم
( 5 ) - ل : من دهم
( 6 ) - پ : امروز
( 7 ) - ل : او راست
( 8 ) - ل : او آراست
( 9 ) - س : تيغ او بهر
( 10 ) - س : سر بزد
( 11 ) - چ : بيابد
( 12 ) - س : لا و تا الا
( 13 ) - م : تو ندانى
( 14 ) - م : پيش و پس
( 15 ) - ذ : از نهاد قياس
( 16 ) - ذ : در اين ، آ : بر آن
( 17 ) - ى : آن سياقت