تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
جان جانش چو شد تهى ز آواز * خون دل گشت بر نهان غماز راست گفت آن كسى كه از سر حال « 1 » * گفت دع نفسك اى پسر و تعال از تو تا دوست نيست ره بسيار * ره توئى سر « 2 » به زير پاى درآر تا بينى به ديدهء لاهوت * خط ذى الملك و خطهء ملكوت « 3 » كى بود ما ز ما جدا مانده * من و تو رفته و خدا مانده دل شده تا به آستان خداى * روح گفته من اينكم تو درآى چون درآمد « 4 » به طارم توحيد * روح و دل ز استانهء « 5 » تجريد روح با حور همبرى « 6 » سازد * دل به ديدار دوست مىنازد « 7 » اى نديده ز آب رز هستى « 8 » * تا كى آخر ز عشق رز « 9 » مستى چه كنى « 10 » لاف مستيى به دروغ * تات گويند « 11 » خورده مردك دوغ تو اگر مىخورى مده آواز * دوغ‌خواره نگاه دارد راز چه كنى جستجوى چون جان تو * تو بدان « 12 » نوش كن چو ايمان تو تو ندانى بپارسى ما سى « 13 » * چون نخورديش طعم نشناسى « 14 » من بياموزمت كه جام شراب * چون كنى نوش در سراى خراب برمدار از مقام مستى « 15 » پى * سر هم آنجا بنه كه خوردى مى تا نخوردى مدارش « 16 » هيچ حلال * چون بخوردى كلوخ بر لب مال « 17 » « چون بخوردى دو درد با صد درد * گويم احسنت اينت مردى مرد »
هامش
( 1 ) - م : آنكه گفت از سر حال ( 2 ) - ل : ره توئى خود ( 3 ) - ل : جان ذى الملكوت ( 4 ) - ل : درآيد ( 5 ) - پ : دل و روح از ستانه ( 6 ) - ل : همبرين ( 7 ) - پ : بگرازد ، و : بگدازد ، ل : بنوازد ، چ : پردازد ( 8 ) - ل : اى بديده ز آب و گل هستى ( 9 ) - پ : ز نقش رز ، ل : ز نقش تو ( 10 ) - م : چو كتى ( 11 ) - ذ : تا كه گويند ( 12 ) - م : مداوم ، ى : تو مدان ( 13 ) - پ : تو بدانى بپارسى ماسى ، س : تو مدان از تو پارسى ناسى ( 14 ) - كم : چون بخوردى تو طعم بشناسى ، پ : چون بخورديش . ( 15 ) - ل : هستى ( 16 ) - چ : مدانش ( 17 ) - كلوخ در لب مال