جان جانش چو شد تهى ز آواز * خون دل گشت بر نهان غماز
راست گفت آن كسى كه از سر حال « 1 » * گفت دع نفسك اى پسر و تعال
از تو تا دوست نيست ره بسيار * ره توئى سر « 2 » به زير پاى درآر
تا بينى به ديدهء لاهوت * خط ذى الملك و خطهء ملكوت « 3 »
كى بود ما ز ما جدا مانده * من و تو رفته و خدا مانده
دل شده تا به آستان خداى * روح گفته من اينكم تو درآى
چون درآمد « 4 » به طارم توحيد * روح و دل ز استانهء « 5 » تجريد
روح با حور همبرى « 6 » سازد * دل به ديدار دوست مىنازد « 7 »
اى نديده ز آب رز هستى « 8 » * تا كى آخر ز عشق رز « 9 » مستى
چه كنى « 10 » لاف مستيى به دروغ * تات گويند « 11 » خورده مردك دوغ
تو اگر مىخورى مده آواز * دوغخواره نگاه دارد راز
چه كنى جستجوى چون جان تو * تو بدان « 12 » نوش كن چو ايمان تو
تو ندانى بپارسى ما سى « 13 » * چون نخورديش طعم نشناسى « 14 »
من بياموزمت كه جام شراب * چون كنى نوش در سراى خراب
برمدار از مقام مستى « 15 » پى * سر هم آنجا بنه كه خوردى مى
تا نخوردى مدارش « 16 » هيچ حلال * چون بخوردى كلوخ بر لب مال « 17 »
« چون بخوردى دو درد با صد درد * گويم احسنت اينت مردى مرد »
هامش
( 1 ) - م : آنكه گفت از سر حال
( 2 ) - ل : ره توئى خود
( 3 ) - ل : جان ذى الملكوت
( 4 ) - ل : درآيد
( 5 ) - پ : دل و روح از ستانه
( 6 ) - ل : همبرين
( 7 ) - پ : بگرازد ، و : بگدازد ، ل : بنوازد ، چ : پردازد
( 8 ) - ل : اى بديده ز آب و گل هستى
( 9 ) - پ : ز نقش رز ، ل : ز نقش تو
( 10 ) - م : چو كتى
( 11 ) - ذ : تا كه گويند
( 12 ) - م : مداوم ، ى : تو مدان
( 13 ) - پ : تو بدانى بپارسى ماسى ، س : تو مدان از تو پارسى ناسى
( 14 ) - كم : چون بخوردى تو طعم بشناسى ، پ : چون بخورديش .
( 15 ) - ل : هستى
( 16 ) - چ : مدانش
( 17 ) - كلوخ در لب مال