چيست زاد چنين ره اى غافل « 1 » * حق بريدن از باطل
روى سوى جهان حى كردن * عقبهء جاه زير پى كردن
جاه و حرمت ز دل رها كردن * پشت در خدمتش دوتا كردن
تنقيت كردن نفوس از بد * تقويت دادن روان بخرد « 2 »
رفتن از منزل سخن كوشان * برنشستن به صدر خاموشان
رفتن از فعل حق سوى صفتش * وز صفت زى مقام معرفتش
آنگه از معرفت به عالم راز * پس رسيدن به آستان نياز
پس از و حق نياز بستاند * چون نيازش نماند حق ماند
در تن تو چو نفس تو « 3 » بگداخت * دل بتدريج كار خويش بساخت
با نياز آنگهى كه گردى « 4 » يار * دل برآرد ز نفس تيره دمار
خانومانش همه براندازد * در ره امتحانش بگدازد
در درون تو نفس دل گردد * زان همه كردها خجل گردد
پس زبانى « 5 » كه راز مطلق گفت * بود حلاج كو « 6 » انا الحق گفت
راز خود چون ز روى داد به پشت « 7 » * راز جلاد گشت « 8 » و او را كشت
روز رازش چو شبنماى « 9 » آمد * نطق او گفتهء « 10 » خداى آمد
راز او « 11 » كرد ناگهانى فاش * بىاجازت ميانهء اوباش
صورت او نصيب دار آمد * سيرت او نصيب يار « 12 » آمد
نه ز بيهوده گفت و نادانى * بايزيد ار بگفت سبحانى
هامش
( 1 ) - ل : عاقل ، پ : عامل
( 2 ) - ل : ز خرد ، ى : روان و خرد
( 3 ) - ل : در تو چون نقش نفس تو
( 4 ) - ل ، پ : گشتى
( 5 ) - ل : و آن زبانى
( 6 ) - پ ، س : راست جنبيد كو ، ل : راز حلاج كو ، ذ : پور حلاج كو
( 7 ) - روى اوست به پشت ، ل : دادش گفت
( 8 ) - ى : راز غماز گشت ، ل : راز حلاج گشت ، م : راز جلاد بود
( 9 ) - چ : حقنماى
( 10 ) - م : گفتن ، ذ : دادهء
( 11 ) - پ ، ل : راز چون
( 12 ) - م : سورت او نصيب غار