و آنكه دونهمتست همچون سگ * هست چون سگ ز بهر نان در تك
كشف اگر بند گرددت بر تن « 1 » * كشف را كفش ساز و بر سر زن
گر همى روح خواهى از تن فرد * لا چو دار است گرد او برگرد « 2 »
كى ز لاهوت خود بيابى « 3 » بار * تات ناسوت برنشد « 4 » بردار
با تو و بود تو « 5 » خرد تيره است * چشم عقلت از آن جهان خيره است
زانك عيسيت را سوى لاهوت * هست در راه جمعه الصلبوت « 6 »
نيست كن هرچه راه و رأى بود * تات دل « 7 » خانهء خداى بود
تا ترا بود با تو در ذاتست * كعبه با طاعتت خراباتست
ور « 8 » ز ذات تو بود تو دورست * بتكده از « 9 » تو بيت معمورست
اى خرابات جوى پرآفات « 10 » * پسر خر توئى و خر آبات
نفس تست آنكه كفر و دين آورد * لا جرم چشم رنگبين آورد
بىتو خوش با تو هست بس ناخوش * بدر انداز خواجه گربه ز كش « 11 »
در قدم كفرها و دينها نيست * در صفاء صفت چنينها « 12 » نيست
فى سلوك طريق الآخرة
اينهمه علم جسم مختصر است * علم رفتن به راه حق دگرست
علم آن كش نظر ادقّ باشد * علم رفتن به راه حق باشد « 13 »
سوى آنكس كه عقل و دين دارد * نان و گفتار گندمين دارد
چيست اين راه را نشان و دليل * اين نشان از كليم پرس و خليل
ور ز من پرسى اى برادر هم * باز گويم صريح نى مبهم « 14 »
هامش
( 1 ) - ل : بند سازدت ز آهن
( 2 ) - پ : گرد دار بگرد
( 3 ) - م : نيابى
( 4 ) - ل : بركشد
( 5 ) - چ : تا بود بود تو
( 6 ) - پ : جمعهء صلبوت
( 7 ) - ل : تا دلت
( 8 ) - ل : گر
( 9 ) - ى : ميكده از
( 10 ) - ذ : پر ز آفات
( 11 ) - پ ، چ : بدر انداز گربه را از كش
( 12 ) - ى : در صفاتى صفت يقينها
( 13 ) - ل : بيت زير را در اينجا افزوده است :علم جسم از سر زبان باشد * علم رفتن بر او جان باشد( 14 ) - پ : نه مبهم